شعر ریخت
توی پیراهنم
و تنم بوی تعفن ِ
غزل می داد
ناخواسته بلند شدم
گلویت را بریدم
لای پنجه های برکه جان داد.
غزل آزادمقدم
باد بان ها ...
تا قايق هاي افتاده در مه ...
گرداگرد گردنم...
سرگردانم
چون شهري
كه
از اطراف به هيچ جاده اي
نمي رسد
و تنها مسير رفتن
در اتاق خواب تو خلاصه مي شود
با تو مي رقصم
تا لحظه ي طغیان اين رود
در بي تفاوتي لب هايت
لباس قرمزي از شب پوشيده ام
تا شايد
وقت از هم گريختن
افتادن من از تخت تو باشد .
افتادن روز تولدت
از تقويمم
افتادن نامت
از دهانم
و از كوچه هاي اين شهر
سايه ات ...
و از چشمم
درياچه اي از نمك
به آفت اين گندمزارها
كه در نبود من
در تو
خانه كردند
فكر مي كنم ...
فكر مي كنم
اين بوي كدام فصل بود
كه در تنم جا ماند ؟
غزل آزادمقدم
......................................................
نقدی کوتاه از سعید احمدپور:
مثل پروانه ها به سمت چراغ ...مثل ديوانه ها كه در باران ...
نبض خواب تو را گرفته تنم لمس خود را به دست من برسان
سر به ديوار مي زند هر شب ذهن بيدار رفته از هوشم
توي اين قصه ناگزيرم من ... قصه ي طوطي است و بازرگان
من شبيه خودم شبيه توام من شبيه توام شبيه خودم
تو شبيه مني شبيه مني ... چون تبي مانده در شب هذيان
چتر در چتر منتظر ماندم تا كه از كوچه رد شود پاييز
بعد در بهت خود فرو رفتم مثل محكوم مرگ در زندان
دست بردم به شكل تاريكي ابرها در غبار باريدند
كودكان گرسنه ي خورشيد متولد شدند با طوفان
شهر لبريز تيرهاي چراغ ... مرگ با اولين قطار آمد
ريل را سمت خانه هل مي داد پير مرد لجوج سوزن بان
از تو پرسيدم : عشق ! اينكه زمين زير پاي من است يعني عشق ؟
سر تكاندي و زير لب گفتي : اين زمين ... اين زمين سرگردان ...
باد سرخي كه سينه اش داغ است مثل كوهي كه اشك مي ريزد
بعد باراني از گُلِ آتش روي پس مانده هاي يك فوران
مثل درد گلوله در گنجشك ... مثل ترس قبيله اي از جنگ
بغض دارم كه بعد تو بايد دل ببندم به طرح درفنجان ...
قصه اين بود ... قصه ي پايان ... ماوراي تصور انسان ...
تلخ و شيرين تمام بغض زمين از نگاه من است آويزان
شك ندارم كه بعد تو اين شهر با خودش قهر مي كند هر روز
وشب از ترس تلخ تنهايي در خودش پرسه مي زند توامان ...
مي رود سمت ايستگاه قطار و بليطي عجيب مي گيرد
بعد با يك مسافر غمگين از خودش دور مي شود گريان ...
...
مثل پروانه ها به سمت چراغ ...
مثل ديوانه ها كه در باران ...
نگرانم بدون تو نگران
نگرانم ...
بدون تو
نگران ...
ادامه ی دستهای تو بود
که در نور مرطوب لیوان رخ می داد
از موج .
انگشتهای من
مدام
از دست رفته بودند
که دستهای تو
سطح دریا بود . . .
هنگام که
از موج
از ماهی ها
می رقصیدی
دریا در دستهای من لغزید
و کف اتاق ریخت
تو
در تاریکی اتاق
انگشتهای مرا کشف کرده بودی . . .
..........................................
در گیرودار وبگردی بود که به شعر های سعید احمد پور رسیدم ،
و ناچار به ایستادن شدم و خواندن ودوباره خواندن...
نمی شناختمش، اما حالا کارهایش را می شناسم...
و برای از شعرش نوشتن اثر بالا را انتخاب کردم.
..............................................
و طبق معمول متنی برای واشکافی اثر و نه معنی کردن شخصی آن:
-در اثر با زبانی از نوع" من -تو" روبروییم که مشخصه های خاص خود را دارد
و شاید از اصلی ترین آنها جنبه ی شخصی و نامه گون پیدا کردن اثر است.
-با آغازی پرتاب گون روبروییم به این معنی که گویی ادامه ایست و نه آغازی
و "این" تاکیدی بیشتر ایجاد می کند بر این ادامگی و نیز فضایی سپید(خالی)
ماقبل آغاز.
-اما به نکته ی تصویر در شعر می رسیم و عبارت از دید من ناکامل و شاید
اشتباه "تصویر شاعرانه".
زیرا در ادبیات امکان ایجاد تصویر(به معنای خود کلمه) وجود ندارد.
(و البته استفاده از امکان دیداری زبان مطرح نیست که در حوزه ی دیگریست
به عنوان مثال شعر های عباس صفاری در مجموعه ی دوربین قدیمی)
و تنها به نوعی امکان روایت شخصی آن امکان پذیر است.
و شاید به نوعی روایت پدیدار شدن پدیده ای.
و باید در استفاده از این عبارت و واشکافی آن بحثهای بیشتری صورت بگیرد.
و در نهایت ابزار این روایت زبان است ، که به آن شکل ها ی مختلف و در نتیجه
نام های مختلف می دهد که شاعرانه هم می تواند یکی از آنها باشد.
که ما در این اثر با آن روبروییم
اتفاقاتی که در حوزه ی زبان رخ داده و این روایت را متفاوت کرده.
به این مثال دقت کنید:
چند رهگذر با صحنه ی تصادفی روبرو می شوند و پلیس برای
پرس و جو به سراغ آنها می رود.
هر کس چگونه این واقعه را شرح خواهد داد؟!
چه مسائلی در تفاوت احتمالی روایات اثر گذار خواهد بود؟!
و هر کس چگونه از زبان در این راه استفاده می کند؟!
مسلما روایت ها مختلف و متفاوت خواهد بود...
و در نهایت شاید اگر فروغ در آن بین بود می گفت:
و مردی زیر چرخ های زمان له شد...
و احتمالا پلیس چند دقیقه آسمان را نگاه می کرد!
و اینجاست که در این اثر هم با زبانی کاملا برجسته روبرو می شویم
مثلا آنجا که می گوید:
این
ادامه ی دستهای تو بود
که در نور مرطوب لیوان رخ می داد
از موج
به حضور صفت "مرطوب " در کنار نور و لیوان توجه کنید.
و اینجا به نکته ی مهم دیگری می رسیم ؛ صفت.
صفت حضور قدرتمند دیدگاه و ذهن مولف است و اصولا در زبان
ابزاریست برای بیان دقیقتر و به نوعی هدایت به سمت آنچه گوینده(مولف،...)
می خواهد. مگر آنکه با صفتی پویا روبرو باشیم و نه ایستا
و نکته ی مهم این است که این پویایی هم در خود عبارت می تواند اتفاق بیفتد
و هم در طول یک اثر.
مثلا صفت آبی برای لاله در عبارت "لاله ی آبی" می تواند ایستا باشد
اما برای قدم ها در عبارت "قدم ها ی آبی" پویا.
اما همین عبارت"لاله ی آبی " در ایمان بیاوریم... فروغ با توجه به کل اثر و در
طول کار حالتی پویا به خود می گیرد.
زمان چهار بار نواخت...
.
.
.
آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای...
در این اثر هم به حضور صفت "مرطوب" در کنار نور و لیوان دقت کنید که به پویایی
عبارت انجامیده است.
-نکته ی بعد در مورد عبارت زیر است:
"انگشت ها ی من
مدام
از دست رفته بودند"
که اینجا ما به نوعی با اصطلاحی روبروییم ؛ "از دست رفتن"
و رابطه ای برقرار می شود بین این دست با انگشت و کل کار.
اما نکته ی بسیار مهم اینجاست که در زبانی غیر از فارسی هم این رابطه حفظ
خواهد شد؟!(حتی با فرض اینکه بتوانیم معادل این اصطلاح را پیدا کنیم)
مثلا به عبارت معروف زیر دقت کنید:
آن یکی شیر است اندر بادیه
وان یکی شیر است اندر بادیه
آن یکی شیر است کادم می خورد
وان یکی شیر است کادم می خورد
درست است که این اثر در حوزه ی زبان فارسی دارای زبانی برجسته است
که وارد حیطه ی زبان ادبی شده اما فرض کنید به زبان دیگری ترجمه شده(مثلا انگلیسی)
و باز به فارسی ترجمه شود و به دست ما برسد، چه باقی می ماند؟
مثلا شاید عبارت :
آن یکی شیری در بیابان است
آن یکی شیری در کاسه است
آن یکی شیریست که آدم را می خورد
و آن یکی شیریست که آدم آن را می خورد
که حتی در زبان انگلیسی تشابه ظاهری شیرها(جناس تام) هم از بین میرود!
و این سوال مهم در باب شعریت یک اثر: که ایا باید پس از ترجمه باقی بماند؟!
-نکته ی قابل بحث دیگر ارتباط عمودی قوی در کل اثر است، حضور دستها
رطوبت ، لیوان ، موج ، دریا و ...و پرتاب هایی که میان آنها در طول کار صورت می گیرد
باعث نیاز به بازگشت و دوباره خوانی و ارتباط اجزاء اثر با هم می شود .
که کشف این رابطه ها در یک اثر گاه آسان و گاه دشوار است.
به عنوان مثال به "دریا" و "دستها" و "نور مرطوب لیوان" و " تاریکی اتاق"
توجه کنید.
- نکته ی دیگر لزوم توجه به زمان ها در اثر است .
-و نکته های بیشتر که به ادامه و همراهی دوستان می سپارم
مانند حضور سه نقطه ها در اثر و لزوم این حضور
و یا بحث در مورد عبارت" دست های تو سطح دریا بود
و ...
.............................................
به امید ادامه...
روزبه سوهانی.
آسمان خانهی ما
من تمام پلهها را آبی رفتم
آسمان خانهی ما
آسمان خانهی همسایه نبود
من تمام پلهها را که به عمق گندم میرفت
گرسنه رفتم
من به دنبال سفیدی اسب
در تمام گندمزار فقط یک جاده را میدیدم
که پدرم با موهای سفید از آن میگذشت.
من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم
پدرم را دیده بودم
گندم را دیده بودم
و هنوز نمیتوانستم بگویم: اسب من
من فقط سفیدی اسب را گریستم
اسب مرا درو کردند.
وبلاگ شاعر
............................................
نقدی به منظور واشکافی اثر و نه معنا کردن آن :
..................................
بخش اول:
-نکته ی اول اینست که ما به عنوان اثری مستقل به این شعر بپردازیم
و یا به عنوان اثری در مجموعه ی آثار مولف که من این مطلب را با توجه
به شکل اول می نویسم.
-در اثر با زبانی ساده روبروییم و فعلهای زیاد که به موسیقی شکل میدهند.
در شعر آزاد ایجاد ریتم شبیه به ایجاد ریتم به کمک تدوین در سینماست
و با کات ها یی که در عبارات صورت می گیرد به دست می آید ،ضمن اینکه
هر کلمه نیز موسیقی خود را دارد(البته در حوزه ها ی زبانی مختلف
این موسیقی متفاوت خواهد بود به عنوان مثال موسیقی واژه ی "آسمان" در زبان فارسی
بامعادل انگلیسی آن "sky" متفاوت خواهد بود و در صورت ترجمه تغییر خواهد کرد
اما موسیقی که با تدوین اثر به دست می آید می تواند قابل انتقال باشد.
که خود مطلبیست مفصل و قابل بحث در حوزه ی ترجمه و زبان که به مجالی دیگر می سپارم)
پس در این اثر فعل ها به موسیقی و همینطور فرم احساسی شکل میدهند.
به مکث و فاصله ی بین جمله ها دقت کنید:
اما در جایی از کار که به کلمه ی جاده می رسیم
فرم بلندی جاده در بلندی جمله دیده می شود و از کات خبری نیست
و فعل می دیدم با "که" به جمله ی بعد متصل می شود و در ضمن
فعل عبارت حالت استمراری به خود می گیرد:
-در کار با یک" من" تنها روبرو می شویم و کل اثر مونولوگ ها ی
این "من" است که تا پایان کار تکرار می شود.
و تنها آسمان خانه است که به "ما" می رسد.
فعل ها ی به کار رفته درکار هم در زمان گذشته اتفاق می افتند و همه
جز فعل پایانی در حالت مفرد.
این زمان گذشته حسی دور و از دست رفته را به کار منتقل می کند.
که نکته ایست قابل توجه .
همچون تفاوت عکس و فیلم ؛ در عکس با زمانی از دست رفته،ایستاده و دور
روبروییم و تمامیتی بسته و در فیلم حس حضور زمان( حتی اگر فیلمی از گذشته
و یا در مورد گذشته باشد) در جریان است، چیزی که در عکس اتفاق نمی افتد.
و شاید به این اعتبار عکس ثبت مرگ لحظه ایست ، و در ذات خود اندوهگین
با فعلی گذشته.
و این زمان نکته ی بسیار مهمی درباب روایت تصویر در شعر است.
به عنوان مثال در هایکو ما یا با فعل روبرو نیستیم و یا فعل در زمان حال جریان دارد
و به زنده بودن اثر می انجامد...
- این تنها بابی بود برای آغاز گفتگو (و طبعا نه کامل و نه کافی)
در مورد یک اثر و جا برای بیشتر نوشتن بسیار.
به امید ادامه و همراهی ...
.................................
روزبه سوهانی