دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

چهار نکته ی کوتاه در باب زبان...

به چه می خندیم ؟


نکته ی اول:
.....................................
به استفاده ی کودکان از زبان دقت کنید
آنجا که ما را به خنده وا می دارند
چه اتفاقی رخ میدهد!؟
چیست که باعث خندیدن ما می شود!؟
( اینجا منظور خود زبان است و نه لحن و صدا)
کودک تا زمانی که ساختار زبان را به عنوان نظامی قاعده مند نشناخته است
استفاده ای کاملا شخصی و قانون شکنانه از آن می کند...
و این قانون شکنی و آشنایی زدایی ناخواسته است که ما را به خنده وا می دارد.
و راز این قانون شکنی در همان دو محور پیشین قابل بررسیست؛
همنشینی و جانشینی...
گزینش و ترکیب...
که به نوعی زبانی یکسر شخصی برای کودک می آفریند
با نشانه ها یی شخصی.
به عنوان مثال با تغییردر محور همنشینی یک واژه:

سوسک تبدیل به سوکس می شود

و یا در جانشینی:

کتک تبدیل به تتک

و به همین شکل با جمله ها هم روبرو می شویم
به عنوان مثال در محور جانشینی و گزینش به جملاتی شبیه به این بر می خوریم:

یه بستنی دوست دارم

که اینجا کودک به جای "خیلی زیاد" که هنوز برایش جا افتاده و درک شدنی نیست
دست به گزینش جایگزینی می زند ، گزینش نشانه ای شخصی.
...................................

نکته ی دوم:

به چه زبانی می پوشیم ؟
به چه لباسی می خندیم؟
آیا می توان با توجه به همان دو محور به بررسی پوشاک پرداخت؟!
و این پژوهشی است که بارت انجام داده.
زیرا پوشاک می تواند جنبه ای نشانه شناسیک و دلالت گون داشته باشد.
و با همان دو محور قبل به این بررسی پرداخته.
به این شکل که در محور همنشینی(ترکیب) با قواعدی روبرو هستیم و در
محور جانشینی(گزینش) نیز با قواعدی که این قواعد می توانند هنجارها
و یا قوانینی با عناوین مختلف باشند(مذهبی و ...)
وطبعا در فرهنگها و جوامع مختلف متفاوت.
و در هر کشور با حدود آزادی متفاوتی در هر محور.

به عنوان مثال یک شهروند اروپایی می تواند در حوزه ی
ترکیب، کت و شلوار بپوشد یا شلوارک و پیراهن و یا ...
و در حوزه ی گزینش با انتخاب طرح ،مدل و شکل هر کدام روبروست
که بارت اولی را همچون زبان و دومی را همچون گفتار
(به نوعی استفاده ی شخصی از زبان) می داند.


دایره ی محدوده ی این انتخاب در هرمنطقه متفاوت است.
مثلا در جنگل های آمازون اصولا دایره تعطیل از آن طرف!!
و در کشوری دایره تعطیل از این طرف!!

*و در نتیجه به این نکته ی مهم می رسیم که:حدود هنجارشکنی که به
نوعی تخطی از قواعد این دو محور است(به شکل ادبی آشنابیی زدایی)
در هر منطقه متفاوت خواهد بود.
به عنوان مثال پوشیدن کت و شلوار در قبیله ای در آمازون همانقدر
هنجارشکنانه است که اتصال مقادیری برگ به خود در اروپا(که البته
جاهایی امکانش هست!) و نصب عینک بر بام پیشانی دربلادی دیگر!!
و شاید هر سه برای مردم آن منطقه خنده آور و یا تعجب انگیز
(البته دوتای اول از آنطرف و سومی از اینطرف!)

..............................................
نکته ی سوم:

به چه زبانی می خوریم؟
به چگونه خوردنی می خندیم؟

که شباهتی بسیار با پوشاک دارد.
به این معنی که هر فرهنگ و منطقه ای زبان خود را دارد
و باز در دو محور قابل بررسی
که قواعد این دو محور فرهنگ غذایی منطقه ای را تشکیل می دهند.
و خود نتیجه ی پیشینه ای تاریخی ، اجتماعی، اقتصادی و ...
و قواعد در منطقه های مختلف متفاوت و در نتیجه فرهنگ ها متفاوت.

به عنوان مثال ممکن است در کشوری در محور ترکیب به صورت:
پیش غذا+غدای اصلی+دسر+نوشیدنی باشد
و در کشوری:
نوشیدنی+غذای اصلی+دسر
و هر دو با امکان انتخاب های متفاوت در محور گزینش.
و حتی گاه قواعدی در محور گزینش.
به عنوان مثال خوردن چند نوشیدنی خاص و یا استفاده از سوپ
به عنوان پیش غذا در یک کشور یا منطقه.

و باز با توجه به این مطالب شکل ها ی آشنایی زدایی قابل بررسی است.
که با به هم ریختن قواعد این دو محور اتفاق می افتد.
و به عنوان مثال خوردن قهوه به همراه آبگوشت در جایی همانقدر تعجب برانگیز
می شود که خوردن دوغ با پیتزا.
* البته یک نکته ی بسیار مهم اینکه درست همچون ادبیات همین مقوله های نا آشنا
و شاید در ابتدا تعجب برانگیزبه مرور زمان می توانند آشنا
و در نتیجه تبدیل به فرهنگ جامعه ای شوند.


.........................................
و دست آخر نکته ی چهارم

و پرسش ها ی پیش رو:
-شباهت ها ی کودک و هنرمند چیست؟ تفاوت ها کدام است؟
-زبان شخصی چیست؟
-آیا زندگی زبانی شخصی دارد؟
-محدوده ی فردیت کجاست؟
-ما با چه فرهنگی زندگی میکنیم؟
-تولید فرهنگ چگونه است؟ و انتقال آن چگونه؟
-رابطه ی آزادی با زبان جیست؟
و...

......................................................
این مطالب به عنوان جرقه هاییست برای آغاز فکر و گفتگو
و به دلیل اهمیت زمان در این روزگار تا حد ممکن خلاصه...
به امید ادامه و همراهی...

روزبه سوهانی


شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۹

به ارشاد علیجانی - برای سالروز سرآغازت...


من و تو پیراهن های یک بند رختیم...



روزبه سوهانی

جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۹

از احمدرضا احمدی

آسمان خانه‌ی ما


من تمام پله‌ها را آبی رفتم

آسمان خانه‌ی ما

آسمان خانه‌ی همسایه نبود

من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت.

من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب من

من فقط سفیدی اسب را گریستم

اسب مرا درو کردند.



وبلاگ شاعر

............................................

نقدی به منظور واشکافی اثر و نه معنا کردن آن :

..................................

بخش اول:

-نکته ی اول اینست که ما به عنوان اثری مستقل به این شعر بپردازیم

و یا به عنوان اثری در مجموعه ی آثار مولف که من این مطلب را با توجه

به شکل اول می نویسم.

-در اثر با زبانی ساده روبروییم و فعلهای زیاد که به موسیقی شکل میدهند.

در شعر آزاد ایجاد ریتم شبیه به ایجاد ریتم به کمک تدوین در سینماست

و با کات ها یی که در عبارات صورت می گیرد به دست می آید ،ضمن اینکه

هر کلمه نیز موسیقی خود را دارد(البته در حوزه ها ی زبانی مختلف

این موسیقی متفاوت خواهد بود به عنوان مثال موسیقی واژه ی "آسمان" در زبان فارسی

بامعادل انگلیسی آن "sky" متفاوت خواهد بود و در صورت ترجمه تغییر خواهد کرد

اما موسیقی که با تدوین اثر به دست می آید می تواند قابل انتقال باشد.

که خود مطلبیست مفصل و قابل بحث در حوزه ی ترجمه و زبان که به مجالی دیگر می سپارم)

پس در این اثر فعل ها به موسیقی و همینطور فرم احساسی شکل میدهند.

به مکث و فاصله ی بین جمله ها دقت کنید:


...من تمام گندم زارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم...


اما در جایی از کار که به کلمه ی جاده می رسیم

فرم بلندی جاده در بلندی جمله دیده می شود و از کات خبری نیست

و فعل می دیدم با "که" به جمله ی بعد متصل می شود و در ضمن

فعل عبارت حالت استمراری به خود می گیرد:


...من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندم زار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت...



-در کار با یک" من" تنها روبرو می شویم و کل اثر مونولوگ ها ی

این "من" است که تا پایان کار تکرار می شود.

و تنها آسمان خانه است که به "ما" می رسد.

فعل ها ی به کار رفته درکار هم در زمان گذشته اتفاق می افتند و همه

جز فعل پایانی در حالت مفرد.

این زمان گذشته حسی دور و از دست رفته را به کار منتقل می کند.

که نکته ایست قابل توجه .

همچون تفاوت عکس و فیلم ؛ در عکس با زمانی از دست رفته،ایستاده و دور

روبروییم و تمامیتی بسته و در فیلم حس حضور زمان( حتی اگر فیلمی از گذشته

و یا در مورد گذشته باشد) در جریان است، چیزی که در عکس اتفاق نمی افتد.

و شاید به این اعتبار عکس ثبت مرگ لحظه ایست ، و در ذات خود اندوهگین

با فعلی گذشته.

و این زمان نکته ی بسیار مهمی درباب روایت تصویر در شعر است.

به عنوان مثال در هایکو ما یا با فعل روبرو نیستیم و یا فعل در زمان حال جریان دارد

و به زنده بودن اثر می انجامد...

- این تنها بابی بود برای آغاز گفتگو (و طبعا نه کامل و نه کافی)

در مورد یک اثر و جا برای بیشتر نوشتن بسیار.

به امید ادامه و همراهی ...

.................................

روزبه سوهانی


سه‌شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

...

سلام
...................

به زبان روزمره،زبان ادبی و آشنایی زدایی رسیدیم.
هر روز یکدیگر را می بینیم ، از کنار هم می گذریم و گاه با هم حرف می زنیم.
و اینجاست که زبان به صورت خودکار عمل می کند.
یکی از مهمترین مباحث در زمینه ی زبان شناسی مبحث "محورها ی همنشینی و جانشینیست"
که به نوعی تمام اتفاقات و کارکرد ها ی زبانی در غالب این دو محور قابل بررسی هستند.
سوسور برای توضیح آن از مثال منوی رستوران استفاده می کند.
به این صورت که هنگامی که ما با منوی یک رستوران روبرو می شویم
در محور همنشینی با انتخاب نوع کنار هم قرار گرفتن گزینه ها روبروییم
به عنوان مثال :" نوشیدنی+پیش غذا+غذای اصلی+دسر" که می توانیم ترتیب آنها را انتخاب کنیم.
و در محور جانشینی با انتخاب انواع مختلف هر کدام روبروییم که میتواند برای هر کدام گزینه های
متفاوتی وجود داشته باشد.
اساس تفاوت میان زبان روزمره(معیار) و زبان ادبی در همین دو محور قابل بررسیست.
و همین طور مفهوم آشنایی زدایی.
به این معنی که هر زبانی دارای قاعده هایی در حوزه ی این دو محوراست
و اساس قواعد را این تعریف که "زبان وسیله ایست برای برقراری ارتباط و انتقال
مفاهیم از ذهنی به ذهن دیگر" شکل می دهد.
برای مثال به سه جمله ی زیر دقت کنید:
1.شد اتوبوس و پلیس را جلوی گرفت راه بندان
2.پلیس جلوی اتوبوس را خواهند گرفت و راه بندان می شوند
3.پلیس جلوی اتوبوس را گرفت و راه بندان شد
که در اولی خطایی در محور همنشینی صورت گرفته و در دومی در جانشینی که هر دو
سبب مخدوش شدن معنای جمله و همینطور هدف استفاده از زبان به عنوان وسیله و ابزار انتقال
معنا و مفهوم شده اند.
و آشنایی زدایی از همینجا آغاز میشود.
اما نکته ی بسیار مهمی که لازم است به آن اشاره کنم : که این لزوما به معنای
پیش رفتن به سوی بی معنایی نیست بلکه حرکتیست به منظور هر چه گسترده تر کردن
دایره ی دلالت های معنایی یک اثر و به نوعی امکان حضور مخاطبان به عنوان سازنده گان
معنا ها ی متفاوت از یک اثر و نه به عنوان گیرندگان معنایی واحد.
*که از نظر من از مهم ترین مشخصه های زبان شعر است.
شکلوفسکی وظیفه ی شاعر را از میان بردن نیروی عادت می داند
و هنر را به معنای ویرانی سویه ی خودکار ادراک.
برای بیان بهتر، از یک مثال استفاده میکنم.
جمله ی زیر را در نظر بگیرید:

1- من تو را دوست دارم

این جمله در حالت معیار و مطابق با قواعد قرار دارد.
و من قصد دارم مرحله به مرحله تغییراتی در آن ایجاد کرده و نتایجش را بررسی کنم.

2-دوست دارم تو را من

حالا با تغییر در محور همنشینی زبان از حالت معیار خارج می شود و وارد زبان ادبی
می شویم اما نه زبان شعر! و این نکته ی بسیار مهمیست(ارجاع به *)

3-شانه هایم تو را دوست دارند

حالا اتفاقی می افتد،چیزی سر جای خودش نیست،جایی که ذهن ما انتظارش را
می کشیده تا معنا و مفهومی روشن را دریافت کند،مکثی در ذهن رخ می دهد
مکثی که مخاطب را درگیر و وارد جمله می کند چون معنا به راحتی و طبق قاعده
به او منتقل نشده، و این همان مکث هنریست.که به نوعی در جمله ی 2 هم شاهدش هستیم.
اما شاید هنوز هم تاویل اثر و کشف مجاز ایجاد شده بین "شانه ها" و "من" دشوار
نباشد و دایره ی دلالت های معنایی چندان شعاع وسیعی نداشته باشد.

4-شانه هایم نگاهت را دوست دارند

و شاید دایره کمی وسیع تر و هنوز تفاوت ها در حوزه ی محور جانشینی
و مکثی بیشتر.
موکاروفسکی می گوید:" تنها هنر شعر به ما اجازه می دهد کنش زبان را در تمامیتش
تجربه کنیم. شعر، زبان را نه همچون نظامی ایستا، بل به سان نیرویی آفریننده آشکار میکند"

5-نگاهت را دوست دارند شانه هایم

اکنون تغییر در هر دو محور صورت گرفته است و این جابجایی به موسیقی درونی اثر کمک می کند
و فاصله ای که بین "دارند" و "شانه هایم" می افتد به بار عاطفی اثر می افزاید.
و باز موکاروفسکی می گوید: "بدون سرپیچی از قاعده های زبانی شعر وجود نخواهد داشت"

6-نگاهت را فریاد می کشند شانه هایم

و تغییر فعل در محور جانشینی که اینجا باعث تغییر فعلیت از دوست داشتن به فریاد کشیدن
شده اما در زمان اثر تغییری ایجاد نکرده . فعل به دلیل همین ایجاد زمان در اثر از اهمیت
زیادی برخوردار است.
.
.
.
و شاید در آخر: عریانی دور نگاهت را فریاد می کشند شانه هایم

واینجاست که با دایره ی وسیع تری از دلالت های معنایی روبرو می شویم،
با مکثی عمیق تر،با لزوم بازگشت وبازخوانی و زندگی کردن با اثر و شاید پویایی آن در طول زمان.
و نکته ی بسیار مهم اینجاست که تاویل اثردیگر لزوما به معنا و مفهوم جمله ی 1 باز نخواهد
گشت ؛ **این همان نکته ی بسیار مهم در باب زبان شعر است که حتی می تواند اثر را
برای مولف هم تازه کند و او را به جمع مخاطبان بفرستد .
و اینجاست که زبان بسیار برجسته می شود .
(این تنها مثالی برای روشن شدن موضوع بود و نه به این معنی که شعر به این شکل مکانیکی
و مرحله ای شکل میگیرد و ساخته می شود!!)

و شاملو می گوید:
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

و رویایی می گوید:
من با سفر سیاه چشم تو زیباست

خواهم زیست
...
و اسماعیل شاهرودی می گوید:
چشمان تو
دروازه های تکرار شرق
و دستانت
طراوت گلدسته ها را
می سراید...
و منوچهر آتشی می گوید:
فردا که چشم بگشایم
از تپه ی روبرو سرازیر خواهی شد...
و احمدرضا احمدی می گوید:
جوان بودم
و دستان تو را
ای یارم
برای ادامه ی روز
کافی می دانستم...
و باز شاملو می گوید:
بر شانه ی من
کبوتریست
که از دهان تو آب می خورد...

.............................................................
و در آخر ذکر نکته ای ضروریست تا بابی برای مطالب آینده باشد:
اینکه هر مقوله ی آشنایی زدایی شده ای ممکن است تکراری و آشنا بشود!
که مساله ایست قابل تامل و گفتگو
به امید آینده...
...............................................

روزبه سوهانی


دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

...

رقص از آتش قبیله ای دارند
در کوچ انگشتانت
جاده ها
دور
و تنهایی را لیوانی آب
به خانه می ریزد

کفشهایم را به خواب خواهم برد
تخت به ابتدای قدم های تو خواهد رسید
عبور تو از انحنای جاده ها پر خواهد شد
و اتاق
در روشنای قابی
در باریدن تمام تنهایی قبیله ای بر دیوار
سفر کرده ی
آواز دور انگشتانت
خواهد
ایستاد

جاده ها را به خواب می برم
کفشهایم در عریانی قدم های تو به خانه بر می گردند
ونشسته بر نمناکی آوازهای قابی
اتاق
درآتش قبیله ای
به باد
می ریزد



.............................
روزبه سوهانی

شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۹

ادامه ی یک گفتگو

سلام
.....................................
نکته ی اول:

آیا یک اثر هنری سطوح مختف و متفاوتی از لذت را برای مخاطب فراهم می آورد؟
و آیا رسیدن به این سطوح متفاوت لذت به ابزار و شناخت متفاوت نیاز دارد؟
برای پاسخ به مثال "دریاچه " رجوع میکنم.
به دریاچه ای برخورد میکنم،
و برای لذت بردن از آن شیوه ها و راه های مختلفی پیش رو دارم،

که هر کدام به ابزار و آموزه های متفاوتی نیازمند است.
اگر شنا بلد نباشم، یا لباس مناسبش را نداشته باشم
و یا به دلیل نداشتن شناخت از دریاچه حتی جرات

پا در آب گذاشتن هم نداشته باشم میتوان بر تخته سنگی نشست و به دور دست خیره شد.
اما با داشتن هر کدام از آن امکانات و آموزه ها
نوع و جنس لذت بردن هم متفاوت خواهد بود.

پس اگر شنا بلد باشم،از دریاچه شناخت داشته باشم و یا لوازم قواصی هم داشته باشم با
گزینه های بسیار بیشتری برای لذت بردن در سطوح متفاوت روبه رو خواهم بود.
این به معنای بی ارزش شماردن سطوح متفاوت لذت بردن نیست بلکه شاید بیان تفاوت
آنهاست .
میتوان لذت بردن یک کودک و یک موسیقیدان از "تابستان ویوالدی" را مثال آورد
که در سطوح متفاوتی اتفاق می افتد و شاید غیر قابل ارزشگذاری وقیاس، اما تنها در باب لذت.
و نه شناخت زیباییشناسیک و توان درک و دریافت و رسیدن به دایره ی وسیعتر
دلالت های معنایی یک اثربه منظور واشکافی هر چه بیشترآن ؛
که اینجا بحث تفاوت بسیار پرنگتر میشود.
به عنوان مثال شناخت آدم بر سنگ کنار دریاچه نشسته را با کسی که هم بر آن سنگ نشته
هم شنا کرده هم قواصی کرده و هم اطلاعات دقیقی از اکوسیستم و شرایط زمین شناسی
پیدایش دریاچه دارد وچندین دریاچه ی دیگر را دیده مقایسه کنیم. و جایگاه و تفاوت این دو.

**و این سوال مهم که اصولا آیا هر اثر هنری توان دریاچه بودن را دارد!؟
و یابرخی آثار سرابی بیش نیستند...

......................................................
نکته ی دوم:

سوسور در درسهایی در باره ی زبان شناسی میگوید :
" زبان نظامی از نشانه هاست که عقاید را بیان میکند"

و امبرتو اکو مینویسد:
" نشانه ها تمامی آن چیزهایند که بتوانند به جای چیزی دیگر دلالت معنایی یابند.

وجود این چیزهای دیگر ضروری نیست
یعنی نباید لزوما در جایی و لحظه ای که نشانه آنجا و آن زمان

بیانگر است وجود داشته باشند."
و باز اکو مینویسد:
"نشانه هر چیزیست که استوار به باوری اجتماعی و از پیش پذیرفته به جای چیزی

دیگرمعرفی شود"
و انطور که فرمالیست ها می گویند :
ادبیات نظام خاص نشانه هاست،مشابه با هر نظام دلالت گونه ی دیگر

اما با تمامی نظام های نشانه ای و هنرهای دیگر
در یک نکته ی اصلی تفاوت دارد:ماده ی اصلی آن
و ساختار بنیادینش زبان است.
و این نکات مهم در باب زبان به درک و شناخت گونه های مختلف کارکرد
و ظهور آن در شکل های
گوناگون کمک خواهد کرد.
و اینجاست که سوال گفتگوی پیش باز مطرح میشود.
اینکه زبان شعر چه تفاوتی با زبان هر روزه ،زبان طبیعی،زبان علمی و... دارد؟

یاکوبسن شعر را"کارکرد زیبایی شناسیک زبان"
و "هجوم سازمان یافته و آگاه به زبان هر روزه می داند"

و نکته ی مهم این زبان هر روزه است!!
باختین میگوید"برای انسان هیچ چیز هراس آور تر از نبودن پاسخ نیست"
و نکته ی مهم این هراس است!!
و اینجاست که مساله ی روز مرگی و عادت مطرح میشود.
به نظر شکلوفسکی هنر،ادراک حسی ما را دوباره سازمان میدهد
و در این مسیر قاعده های آشنا
و ساختار های به ظاهر ماندگار واقعیت را دگرگون میکند.
هنر عادت هایمان را تغییر میدهد
و هر چیز آشنا را به چشم ما بیگانه میکند.
میان ما و تمامی چیزهایی که به آن خو گرفته ایم فاصله می اندازد؛
اشیا را چنانکه "برای خود وجود دارند" به ما می نمایاند
و همه چیز را از حاکمیت سویه ی خودکار که زاده ی ادراک حسی ماست می رهاند.
این شاید چکیده ایست از بحث "آشنایی زدایی" که او مطرح کرد.
و میگوید"وظیفه ی شاعر از میان بردن نیروی عادت است"
با مثال ساحل نشینانی که دیگر صدای دریا را نمیشنوند .ساحل نشینانی که عادت کرده اند
و آن صدا حس زیباببشناسیکی را که در مسافری بر می انگیزد درآنان به وجود نمی آورد.
و می نویسد"ما هر روزه به هم نگاه میکنیم ،بی آن که دیگری را ببینیم"

و باز این پرسش اساسی که تمایز متن ادبی با هر متن دیگر در چیست؟

و اینبار هم با یک مثال:
در حال بیرون رفتن از خانه هستم و میخواهم در مورد شیشه ای سم که درون کابینت
است به دوستم که در خانه میماند هشدار و اطلاع بدهم.
چگونه از زبان استفاده میکنم و چه کارکردی از آن را مورد توجه قرار میدهم؟!
اینجا قصد من انتقال معنا و مفهوم خطرناک بودن شیشه به شفاف ترین و سرراست ترین
شکل ممکن به دوستم است. و زبان به عنوان ابزاری برای انتقال این معنا استفاده میشود؛
پس سعی میکنم کاملا از شکل قراردادی و پذیرفته شده و مشترک آن استفاده کنم، از رمزگان مشترک.
پس به عنوان مثال اگر من به زبان فرانسه مسلطم و دوستم نیست نمیتوانم این هشدار را به زبان
فرانسه بدهم و بروم!!! و خدایش بیامرزد...
و بر عکس اگر این دوست کلا یک دوست فرانسوی باشد و من از زبان فرانسه چیزی ندانم
ناچارم رمزگان مشترکی پیدا کنم که در غیر این صورت...خدایش بیامرزد!!!
و حالا اگر هر دو ایرانی باشیم میتوانم بگویم" توی کابینت گوشه ی آشپز خونه ، همون کابینتی که
سفیده،یه شیشه ی کوچیک زرد رنگ هست که توش سم ریختم"
که شاید اینبار اجالاتا خدایش نیامرزد!!!
اینجا زبان تنها وسیله ایست برای انتقال معنا. و تاکیدی بر کارکرد آن در انتقال معنایی مشخص.
و نمیتوان دنبال کارکرد زیبایی شناسیک زبان بود . و نمیتوان مجاز و استعاره و ایهام و ... را
به کار برد،چون به هیچ عنوان هدف رسیدن به ایجاد معناهای متفاوت در متن نیست و بر عکس
گرفتن امکان چند معنایی شدن و تاویل آن تا حد ممکن است.
پس مثلا نمیتوانم(صلاح نیست!) بگویم"در به هم پیوستگی سفیدی چوب هایی در کناره ها،
نیستی را به قناری غمگینی سپرده ام ...
که خدایش دوباره بیامرزد...!!!
.................................................
اما نکات اساسی و مهم دیگری هم در این مورد پیش می آیند.
که یکی از مهمترین آنها فاصله ی متن ادبی تا شعر
و تفاوت آنهاست که شاید بحث را پیچیده تر کند؛

که امیدوارم در گفتگوهای بعدی به آن برسییم.
و همچنین به طور جامع تری به زبان روزمره،زبان ادبی و آشنایی زدایی بپردازیم.
به امید ادامه...
......................................................
روزبه سوهانی

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

آغاز یک گفتگو

سلام آقای سوهانی
............................................

چند نكته:

1.من منتقد نيستم چون ميدانم:
"منتقد كسي است كه جاده ها را ميشناسد اما رانندگي نميداند! كنت تينان"

2.من شاعر نيستم.نويسنده هم.

3.من فقط يك خواننده شعر هستم .شما فرض كن از ادبيات تنها خواندن و نوشتن ميدانم.

4.من نمی دانم انگيزه شخص شما از سرودن و انتشار شعر چيست.

5.تنها ميدانم من از آن لذت نميبرم و معنايي نيز در آن نميابم.
نميدانم چقدر خوب است كه شعر مخاطب خاص داشته باشد.
يا چنان موجزو پر كنايه باشد كه نامفهوم شود.
ابهام ،استعاره و تشبيه در خدمت مفهومند، نه خود هدف شعر!
مدتهاست دردانشگاه و در وبلاگتان اشعارتان را خوانده ام ،بارها، زمان گذاشتم اما...
البته نيما را هم كسي نفهميد، فروغ را هم ...
خدا كند نوه هايتان به وجودتان افتخار كنند!
احتمال محتمل ديگري هم هست كه اين نگاه تنها من باشد.

6.در ضمن من ميدانم :"كسي كه ميتواند عمل ميكند و كسي كه نميتواند درسش رامیدهد."
پس جسارت مرا ببخشيد اگر نخواسته بوديد نمی نوشتم.

سعیده میرزایی

...................................................................................
سلام
-بینهایت ازتون ممنونم که درخواستمو پذیرفتین و دلایلتونو گفتید
و اینو کاملا بی اغراق و بدون ذره ای ناراحتی میگم.
چون کاملا به چالش،سنتز و دیالوگ اعتقاد دارم و ازش لذت میبرم
که فقط در این صورت یک نیروی پیش برنده به وجود میاد.

-در مورد نظرتون راجع به شعرام به هیچ عنوان نمیتونم و نمیخوام دفاعیه ای داشته باشم
چون اعتقاد دارم یه اثر هنری بعد از به وجود اومدن
تبدیل به یه وجود مستقل میشه که خودش باید بتونه از خودش دفاع کنه و به حیاتش ادامه بده
که در غیر اینصورت جزو آثاری در گورستان تاریخ میشه.

-اما در مورد بقیه ی مطلالب میشه بحث کرد که فکر میکنم جالب و مفید باشه

1.یه اثر هنری بدون مخاطب قابل تصور نیست
و این مخاطبه که میتونه به اون حیات بده وباعث ادامه پیدا کردن این حیات بشه .
مثل این میمونه که فرض کنیم من بعد از کشیدن یه تابلو
بدون اینکه هیچکی اونو ببینه برای همیشه خاکش کنم
که حتی در این صورتم اون اثر یه مخاطب داشته و اون خود مولفه!

2.هر اثر هنری رمزگان خاص خودشو داره که با استفاده از اون با مخاطبش ارتباط برقرار میکنه.
و در مورد هنر هایی که از رمزگان مشترکی استفاده میکنن
اتفاقا نکته ی مهم برای درک تفاوتهادرک تفاوت شیوه و شکل به کار گیری رمزگان در اوناست.
...........................................
بنا به نظریه ی یاکوبسن:
کنش ارتباط کلامی شش عنصر اصلی دارد:
1:فرستنده ی پیام(که میشود از آن به عنوان مولف یاد کرد مثل یک نویسنده یا یک نقاش یا ...)
2: پیام(سویه ی معناشناسیک و نهایی وجه ارتباط)
3:گیرنده
4:زمینه(که به موقعیت نشانه شناسیک،
تاریخی-اجتماعی،روانشناسیک،فلسفی،
اخلاقی و در کل به افق های دلالت های فرهنگی ویژه ای وابسته است-و نکته ی مهم این است که زمینه مفهومی دقیق و قطعی نیست)
5:رمزگان(مثلا یک شعر در پیکر رمزگان
زبانشناسیک جای میگیرد)
6:تماس(مثلا قطعه شعری را میتوان خواند،شنید،میتواند در مجله ای باشد و یا کتابی و یا...)
...................................................

*که در پیام های ادبی به شکل خاصی رمزگان اهمیت داره ، به ویژه در شعر.

و اینجاست که این سوال مهم پیش میاد:
تفاوت آثار متفاوتی که با رمزگان مشترک به وجود میان در چیه!؟
به عنوان مثال تفاوت متن یه سخنرانی علمی با یه شعر چیه؟!
در حالی که هر دو از رمزگان زبانشناسیک استفاده میکنن!
و آیا اصولا تفاوتی هست!؟
....................
امیدوارم این سوالها باب گفتگو و بحث رو باز کنه...
واینجا باید از انتقاد خانم میرزایی و اینکه خیلی راحت مطرحش کردن تشکر کنم
که باعث شد بعد از مدتها باب یه گفتگوی جدی باز شه.
وبه همین دلیل دوست داشتم بحث توی صفحه ی اصلی وبلاگ ادامه پیدا کنه
که شاید دیگران هم بخوان توش شرکت کنن.
به امید ادامه...

.............................................
روزبه سوهانی

پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۹

شعر جهان - ویلیام وردزورث



"ویلـیام ورد‌‌زورث"، د‌‌ر سال 1770 در "کاکرموت"، "کومبرلند"‌‌ به د‌‌نیا آمد‌‌
و سومین فرزند‌‌ از میان پنج فرزند‌‌ خانواد‌‌ه‌اش بود‌‌. وي ماد‌‌رش را د‌‌ر سن
هشت‌سالگی و پد‌‌رش را د‌‌ر سن سیزد‌‌ه ‌سالگی از د‌‌ست د‌‌اد‌‌
و به سبب تهيدستي و نداري، خانواد‌‌ه‌‌ي او از هم پاشید‌‌
و سالها از خواهر دوست داشتني خود‌‌، "د‌‌وروتی"، د‌‌ور ماند‌‌،
ولي چند‌‌ سال پس از آن،‌‌ به كسب دانش د‌‌ر د‌‌انشگاه کمبریج اد‌‌امه د‌‌اد‌‌.
ويليام، د‌‌ر سال 1971 با زنی فرانسوی ازد‌‌واج کرد
‌‌ و يك سال پس از آن، پیش از به دنيا آمدن‌‌ د‌‌خترش،
به دليل ناسازواري‌هاي فرانسه و انگلستان
و نیز به هم ريختن شرايط مالی، به کشورش بازگشت
و براي سالها نتوانست همسر و د‌‌ختر خود‌‌ را ببيند‌‌.
او نخستین سروده‌ي خود‌‌ را با نام
"د‌‌ر باب د‌‌ید‌‌ن گریه‌ی د‌‌وشیزه هلن ماریا ویلیامز د‌‌ر داستان پریشانی"
با نام ساختگي "آکسیلوگوس" [ارزش‌شناس] منتشر کرد‌‌.
سرانجام، وي با انتشار سروده‌‌ي "افسانه‌های غنایی" (Lyrical Ballads)،
یکی از آغازگران دوران رمانتیک شد‌‌.
از سوي ديگر، ويليام وردزورث، يكي از پربارترين سرايندگان
رمانتيك انگلستان است و سبك رمانتيك،
به دست او و دوست سراينده‌اش، "كالريج"،
به اوج شكوفايي و كمال رسيده است.
وي كتاب "افسانه‌هاي غنايي" را به همراه "ساموئل کالریج"
در سال 1798منتشر کرد و ویراسته‌ی دوم کتاب را
در پی گفتگوهايي که با کولریج داشت،
در سال 1800 به چاپ رساند که دربرگيرنده‌ي
سروده‌های تازه‌ای از وردزورث بود.
مقدمه‌ی این كتاب که آن را سند اعلام موجودیت
جنبش رمانتیک به شمار مي‌آورند،
در ویراسته‌ی سوم آن در سال 1802، گسترش بیشتری یافت.
وردزورث در دوران كودكي و جواني با زادگاه خود،
درياچه‌ها، كوهها و تپه‌هاي آن، خو گرفت
و براين باور شد كه طبيعت، مونس و يار بزرگ آدمي و
مربي ذوق و احساسات بشري است؛
به گونه‌اي كه مي‌توان حضور شكوهمندانه‌ي خدا را در آن ديد.
ويليام، بيشتر دوران زندگي خود را در كنار مردم روستايي گذراند
و سادگي سروده‌هاي او نيز به همين زندگي ساده و آرام باز مي‌گردد.
"دوروتي"، خواهر وردزورث، همدم زندگاني او بود
و در تدوين سروده‌هايش او را ياري مي‌داد.
ويليام در سال 1830 و پس از آن، آنچنان پرآوازه شده بود
كه همگان او را گرامي مي داشتند.
دانشگاههاي "درام" و "آكسفورد"
با دادن درجه‌ي افتخاري به او، وي را ستودند.
ویلیام وردزورث که در کودکی و جوانی
به پُر هوسی و خودسری نام‌آور بود،
در سن بيست سالگی، پیاده به فرانسه رفت
تا به جشن سالگرد انقلاب این کشور بپیوندد،
ولي در میان‌سالي، محافظه‌کارتر شد
و از سال 1843 تا پایان زندگي خود‌‌،
مقام "ملک‌الشعرای" دربار انگلستان را د‌‌اشت.
-همچنین کتاب "پرلود" از دیگر آثار مهم او به شمار می رود.
.............................................
تنها بودم و سرگردان چون ابری...


تنها بودم و سرگردان چون ابری

شناور بر فراز تپه‌ها و دره‌ها

ناگهان جماعتی را دیدم

لشکری از نرگس‌های طلایی

رقصان و لرزان از نسیم

پیوسته چون ستارگان درخشان

که در راه شیری چشمک می‌زنند

آن‌ها هم بر خط بی‌پایانی در حاشیه‌ی خلیج،

صف کشیده بودند:

ده‌هزارتاشان را در یک نگاه دیدم

که در رقصی پرشور سر‌می‌جنباندند

موج‌های کنارشان هم می‌رقصیدند؛ اما آن‌ها

در شادمانی دست موج‌ها را از پشت بسته بودند

شاعر چگونه سرخوش نباشد

در چنان گروه شادمانی:

من خیره ماندم و اندیشیدم

به ثروتی که این منظره نصیبم کرده بود:

بارها وقتی که بی‌حال و افسرده

بر تختم می‌خوابم

آن‌ها به جلوه می‌آیند در چشم دل‌ام

-که شادکامی وقت تنهایی‌ست-

آن‌گاه قلبم از لذت پر می‌شود

و می‌رقصد با نرگس‌ها


مترجم:رضا مهرعلیان
.............................................
منابع:
www.rahpoo.com
www.vazna.com



شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

در آستانه - از احمد شاملو


باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)

چهارشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۹

سبک شناسی شعر کلاسیک

شعرقرن ششم
...............................
علل تغییر سبک خراسانی:

-تاسیس مدارس دینی و رواج معارف اسلامی
-اخطلاط مردم خراسان و عراق(تغییر پایتخت از غزنین به اصفهان)
-درسی شدن فارسی دری
-رواج تصوف و فعالیت صوفیان(تحریک سلجوقیان برای حمله به غزنویان)
-ادای دین سلجوقیان بعد از تسلط به صوفیه و ساختن خانقاه های بسیار
-تاسیس مدارس و آشنای با کتب ادبی زبان عربی
-فاضل شدن شاعران علاوه بر شاعر بودن(اشاره به علوم در شعر)
-ممنوع شدن علوم عقلی در مدارس و فقط علوم دینی و ادبیات
-تاسیس مدارس تدریس علوم دینی بسیار توسط نظام الملک(نظامیه ها)
-از میان رفتن نهضت شعوبیه(افرادی ملی و ضد عرب که فضیلت را فقط در تقوی میدانستند)
-حمله و تعریض به شاهنامه ها(امیر معزی شاهنامه ی فردوسی را دروغ و نیرنگ میداند)
-عدم توجه سلجوقیان به شعر و شاعری(عقب نشینی قصیده و مدح و رواج غزل)
به همین دلیل یکی از مضامین این دوره شکایت شاعران از کسادی بازار شعر و شاعریست
-جنگ های داخلی
............................................
شعرای دوره ی اول تسلط سلجوقیان

-ابو سعید ابوالخیر

ما را نبود دلی که کار آید از او
جز ناله که هر دمی هزار آید از او
چندان گریم که کوچه ها گل گردند
نی روید و ناله های زار آید از او

-فخر الدین اسعد گرگانی(منظوم کردن داستان ویس و رامین از پهلوی به دری)

-بابا طاهر

-اسدی طوسی(صاحب مثنوی حماسی گرشاسب نامه)

-ازرقی حروی(سندبادنامه)

-قطران(اولین شاعر آذربایجان/مقلد عنصری و فرخی)

-ناصر خسرو(نظر منفی نسبت به غزل و مضامین عاشقانه/شعر مذهبی ادبی/اوزان سنگین و قوافی مشکل و لغات اصیل)

..................................................
سه سبک مهم شعری در قرن ششم:

-سبک خراسانی(مانند معزی و ادیب)

-سبک آذربایجانی(مانند خاقانی ونظامی)زبان سبک خراسانی و فکر و مختصات عراقی.

-سبک بین خراسانی و عراقی(مانند انوری و ظهیر)غزل به سبک عراقی و قصیده به سبک خراسانی.

..............................................................


یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۹

شعری از حوریه موسوی


هر چقدر درون جغرافیا ورق بخوری

معتدل ترین

یعنی تو

یعنی آغوشت را برای

فرو نشسته ترین انگشتان باز کن

دیرهم باشی

من از زمین بیرون می کشانمت

آن گاه پس از

چرخیدن خاک درون تنت

از تو خواهم پرسید

در گوشه ای از جهان

خنده ای

بی انتها

برای من

آیا هست؟


وبلاگ شاعر

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

سبک شناسی شعر کلاسیک

سبک خراسانی
.............................
دوره ی غزنویان
...................................
-فروکش کردن تب شاهنامه سرایی
-متوقف شدن اعیاد و مراسم ایرانی
-پرداختن به معارف اسلامی و ترویج زبان عربی
-روق زیاد بازار مدح
-از حد تعادل خارج شن دامنه ی اغراق
-کاسته شدن از لغات مهجور فارسی
-اساس بر تشبیه محسوس به محسوس


شعرای مهم:

-عنصری(ملک الشعرای دربار محمود/نمونه ی اعلای قصیده پردازی)

-فرخی سیستانی(قصاید سهل و ممتنع که بیشتر جنبه ی غنایی دارد و تغزلات آنها مشهور است
و چندان با اشارات علمی و ترکیبات عربی سروکار ندارد)

-منوچهری دامغانی(شاعر دربار مسعود غزنوی/توجه زیاد به لغات و جملات عربی/شاعر طبیعت
اصطلاحات زیاد موسیقی/او را واضع مسمط میدانند/معروف به شاعر شب/استاد تشبیه محسوس به محسوس)
..................................................


منبع: سبک شناسی شعر- سیروس شمیسا

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

سبک شناسی شعر کلاسیک

سبک خراسانی(دوره ی طاهریان-صفاریان-سامانیان)
...........................................
دوره ها ی تاریخی:
-طاهری
-صفاری
-سامانی
-غزنوی
.........................................
دوره ی طاهریان و صفاریان:

شعرای مهم:

-محمد بن وصیف(اواسط قرن سوم- شروع شعر فارسی با قصیده ای از او)

-بسام کرد

-فیروز مشرقی(در عصر عمروبن لیث صفاری)

-ابوسلیک گرگانی

-حنظله

-محمود وراق هروی

-مسعودی مروزی(شاهنامه ای سروده که سه بیتش مانده)


سبک این دوره:
بیشتر از نوع ادب تعلیمی که با لحنی حماسی در باب مهتری وخوی آزادگی داشتن
پند و اندرز می دهند.
بیشتر قطعه هستند و دو بیتی.
صنایع ادبی ندارند- تصویری نیستند-مستقیم و حرفی هستند و مبتنی بر منطق نثری موزون شده.
..........................................
دوره ی سامانیان:

-دوره ی رواج و تثبیت نظم فارسی
-سامانیان بسیار فرهنگ دوست بودند

شعرای مهم:

-رودکی(مثنوی وقصیده دارد-شعر او نمونه ی کامل سبک خراسانی قرن چهارم است- اشتمال بر
لغات مهجور-روح حماسی-روحیه ی شاد و سهل گیری در شعر)

-شهید بلخی(اولین غزل در آثار اوست با این مطلع:
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی/که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی)

ابو شکور بلخی(مثنوی به نام آفرین نامه دارد: به دشمن برت استواری مباد/که دشمن درختیست خشک از نهاد)

-دقیقی(به کار مدح توجه خاصی داشته- قبل از فردوسی به نظم شاهنامه پرداخت و گشتاسب نامه اش
که 1000 بیت است در شاهنامه آمده است و فردوسی از آن انتقاد تندی کرده- علاقه به زرتشت و
اصطلاحات زرتشتی دارد)

-کسایی مروزی(شیعی بود و از شهدای کربلا یاد کرده-از مدح بد میگوید-از غزل به معنای ابیات عاشقانه در
ابتدای قصیده نکوهش میکند-به زهد و وعظ توجه دارد و به این جهت مورد توجه ناصر خسرو قرار میگیرد)

-فردوسی(بزرگترین شاعر این دوره)

-منجیک ترمذی

-رابعه

در سبک این دوره:
-به لحاظ زبان مختصات فارسی کهن و سبک خراسانی
-حماسی/پند و اندرزی/شاد و به دور از یاس/خالی از اصطلاحات نجومی و طبی/اشاره بسیار کم به آیات و احادیث
ـبه لحاظ تشبیه قوی و قالبا از نوع محسوس به محسوس و گاهی محسوس به معقول
و در اواخر قرن چهارم استعاره هم دیده میشود
-بیشتر قطعه
-حرفی و مستقیم
-استفاده ی کم از لغات عربی
-فخیم و آهنگین تر از اشعار دوره ی طاهریان و صفاریان
- بسامد غزل بسیار ناچیز
..................................................


منبع: سبک شناسی شعر - سیروس شمیسا

جمعه، تیر ۱۱، ۱۳۸۹

شعری از روزبه سوهانی


صندلی ها دورتر از آخرین عکسمان

امواج را

تنها

نشسته ام