تمام ذهن کاغذی ام را روی سینه ام می گذارم قلبم بزرگ شده است بوی کلمات با تو بودن از انگشتان من بزرگ ترند نمی دانم شاید از صفحه های دفتر من افتاده باشی بوی کاغذ های خونی را می دهی (خیالتان راحت دیگر کسی میان شعر های من نخواهد مرد) من چاقو هایم را به مردهای خیابان گرد سپرده ام تا برایم از تمام درختها پرنده قربانی کنند تو هم می توانی در گوشه از من دور انگشتانم چرخ بزنی تا زمین بایستد من هم خواهم چرخید چرخ... چرخ... چرخ... کم آورده ام تو از سطر های چروکیده دامنم کلماتی را دزدیده ای که تمام رقاصه های جهان دور می زنند دور انگشتانت پایین بیا این درخت سالهاست قربانی نداده است
...یاد گرفته ام تنهایی ام را ماهرانه پشت روزنامه ای پنهان کنم اما از مهتاب که بوی شانه های تو را میدهد چیزی را نمیتوان پنهان کرد... (از مجموعه ی کبریت خیس)