چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

اعتراف-شعری از حسین پناهی


من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

...


مردم چقدر خوش باورند !

انگیزه های زندگی شان

خارج از تحمل من است

من همین تخت را ترجیح می دهم!

همین نور بنفش را که مال من نیست !

...

و شاید روز ِ خوابیده ای

در پناه ِ ماهی باشی

که حوض را به آسمان ترجیح می دهی .
غزل آزادمقدم

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

آخرين سروده شاعر در غربت شفيعي كدكني



پيش از شما
به سان شما بيشمارها
با تار عنكبوت نوشتند روي باد
كاين دولت خجسته جاويد
زنده باد

بریده شعری از بیدل


در جنون

وضع

گریبانم

تماشا کردنیست...

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

بریده شعری از بیدل


باد دامانت

غبارم را

پریشان کرد و

رفت...

جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸

بریده ی شعری از فروغ فرخزاد


من خواب دیده ام

کسی می آید

کسی که آمدنش را نمی شود گرفت

و دستنبند زد

و به زندان انداخت

کسی که زیر درخت های کهنه ی یحیی بچه کرده است

وروز به روز بزرگ می شود ، بزرگتر می شود

کسی از باران ، از صدای شر شر باران ، از میان پچ و پچ گل های اطلسی

َ

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند

وسهم ما راهم می دهد

من خواب دیده ام ...

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

...


در گیرِ تولدِ هیچ کسی نیستم
ماه ِ مرده را
به جای ِ دکمه ی همیشه افتاده ی پیرهنم
می دوزم
می سوزم...
تا هستم
مستم ...
شب به سرم می زند
زاینده رود را
پیاده بروم
سعی نمی کنم
نقش کسی را بازی کنم
خودم هم نیستم
دست می کِشم به نبضِ چمن
از همه دست می شویَم
پیشانی ام
چاکراه ِ
تمرکز قلبم می شود
جایی برای خفه شدن نیست!
مجبورم
چاقو را نگاه کنم
و رود را...
و تو را...
نمی بینم .
چاقو را نگاه می کنم
دست می کِشم
دست می شویَم
نمی خندم
گریه می کنی ...


غزل آزادمقدم

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

شعری از ایزومی شی کی بو


شناور در سیلاب های سهمگین

پیر می شویم

و اشک هایمان تنها

بر شتاب جوبارهای باران

می افزاید


از مجموعه ی "ماه و تنهایی عاشقان"
ترجمه ی عباس صفاری

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

شعری از حمید مصدق



تمام مزرعه از خوشه های گندم پُر

و هیچ دست ِ تمنا

دریغ سنبله ها را

دِرو نخواهد کرد

درو گران ، همه پیش از دِرو

دِرو شده اند ...

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

سیاه


روبرویم نشسته می میرد

مرگ با چشم ِ بسته می میرد

در گلو مانده ترکش فریاد

بغض ِ من ناشکسته می میرد

می رسد خسته... می رود خسته...

می دود خسته ... خسته می میرد...

پنجره سهم دیدنت را برد

شک ندارم که بسته می میرد

شک ندارم بهار می آید ...

روبرویم نشسته می میرد .



غزل آزادمقدم

يكي از آخرين سروده‌هاي سيمين بهبهاني



سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتلعام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کردهست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نماندهست، از عرف جز حرام نماندهست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهرابها به خاک غنودند، آرام آنچنانکه نبودند
کو چارهساز نفرت و نفرین، تهمینههای سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنانکه عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

سجاده تار و پود گسستهست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

جمعه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۸

بريده شعري از صائب


زخال گوشه ي ابروي يار
مي ترسم
از اين ستاره ي دنباله دار
ميترسم

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

بريده شعري از هيوا مسيح


...ردپاي گمشده منم

كه دشت ها برده اند با خود

جاده هاي بي نام هم...

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

...


درد مرا شهری که ویران مانده می فهمد
چتری شکسته زیر باران مانده می فهمد
دلتنگی ام فرهاد را دیوانه خواهد کرد
شیرین ِ تلخ ِتوی ِ فنجان مانده می فهمد
پیراهنت را باز کن من کوچه خواهم شد
حالِ تو را این در خیابان مانده می فهمد
انگور چشمت را اگر در خانه بگذاری
حتی شغال ِ در بیابان مانده می فهمد
پروانه های کوچه پای ِتیر می میرند
این را فقط آنکه پریشان مانده می فهمد
در عشق راه چاره ای جز گریه کردن نیست
چشمی که در دست تو پنهان مانده می فهمد
باید برای مادیان ها ... هر که می بیند
چنگال ِگرگی پشت چوپان مانده می فهمد_
_دیروز زهرِ حبه یِ چشمِ تو طغیان کرد
امروز آنکه در خراسان مانده می فهمد
عاشق نباشی حال و روزم را نمی فهمی
درد مرا گنجشک بی جان مانده می فهمد
هر روز پشت پنجره طرز نگاهم را
خورشید در لای درختان مانده می فهمد
هر شب کنار تختخوابم مرگ حالم را
مرگی که بین کفر و ایمان مانده می فهمد



غزل آزادمقدم