دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۸


از ساحل که بر می گردی
تخت
بوی خودکشی میدهد
روزبه سوهانی

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

شعري از حسين جنت مكان/تهران


مثل اين است كه كداميك را انتخاب كني
ما كبريت ها
مرگ يكديگر را نميبينيم

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸


در چشم تو هر شب آسمان ها خیسند

پایان تمام داستان ها خیسند

انگار که پا برهنه در اسکله ای

در شهر تمام نردبان ها خیسند

روزبه سوهانی

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸

شعری از حوریه موسوی/شاهرود


پایه های ایستاده
سکوت سرد خیابان
از عقربه های دور فریاد میکشند
آنچه را از من دور میشود

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

...


چمدانم از شن چمدانم از آب چمدانم از مه چمدانم از قاب تو بر قلبم از بغض بردلم از درد بر كفش هايم از سنگ چنگ مي‌اندازد
چشم در چشم آفتاب نه نه ميخواهم فقط كمي فقط آنطرفتر گريه كنم
ارشاد عليجاني

بریده شعری از سید علی صالحی


...فرض که
بعضی از اینجا دور
حتی نان از سفره وکلمه از کتاب
شکوفه از انارو
تبسم از لبانمان گرفته اند
با رویاهامان چه می کنند؟!...
(در نشانی ها بشنوید)

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

اگه دوست دارید آثارتون در وبلاگ قرار بگیره ونقد بشه:

اونا رو به صورت یه نظرهمراه با اسمتون
برای ما بفرستید.
ارشاد علیجانی/روزبه سوهانی

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸


پیرهنم را میپوشم
وشهر
از پنجره ها خیس خواهد شد
روزبه سوهانی

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

بوی رودخانه میدهد اعماق دکمه هایت
رد کوچه ها را که هر شب بگیرم از کفشهای تو میگذرند و کلیدی در جیبم که به تمام بالشهای دنیا میخورد
پری مشترک بین رختخواب ها و پرنده ای که در پیراهنت جریان داشت
من معمولا از سنگها حرف میزدم
و روسری تو را باد خشک خواهد کرد
...
روزگارم اتفاقي شده
از صبح های اتاق
با کمی درخت و آدم و خیابان و ماشین وکتاب وشعروشعروشعروباد و
مردمی که خبر ندارند از پشت چشمهایشان دیده میشوند
تا شبها ي كافه
سرما همه چیز را به هم نزدیک میکند

گاهی حرفهای تو از دهان من بیرون می آیند
گاهی دستهای من از جیبهای تو
سنگ ها را به رودخانه پرت كردي
...
از رفتنت لیواني آب باقی مانده و دستی در جیبم
در امتداد دیوارها یی که شعر ها را به هم میرساندند
به آسمان که اشاره میکني درخت ها به هم میپرند
فاصله ی بین ما سنگ خیسیست که پرنده ای را شاید روزی نشانه رفته باشد
روزی که باد روسری تو را در دستهای من تکان میداد
و کوچه بارانی من را در چشمهاي تو
دکمه هایت هنوز بوی عمیق رودخانه ها را دارند
روزبه سوهانی

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

به محمد رضا حاتمی فر و شعر غمگین شانه هایش در این روزها

هنگام روز کجا میروی
در خانه بمان
غمگینم
مادر...
احمدرضا احمدی

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷


جنگلیست
ازپنجره های برج مجاور
درخت گوشه ی حیاط
روزبه سوهانی

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷


با چاقو
نسشته بود و
اشک میچکید
نه سر پیاز
بودم من
نه ته پیاز
روزبه سوهانی

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷





هوا کمی صاف شده و الساعه است که گنجشک ها کنار پنجره بنشینند. تو چای میخوردی زیر لب میگویی درمیان این روزهای سیاه روزهای سرخ نعمتی هستند. بدون قند میخوری به اینکه تنها شده ایم فکر میکنی من حرف های تو را باور میکنم، تو اطمینان داری من هنوز میتوانم بخندامنت که توت فرنگی ها در گلویت گیر کنند تی شرت سفید من گله به گله سرخ شود. ما همدیگر را میشناسیم من دست هایم به دهانم میرسد هنوز، به زانوهایم، به انگشت های نازکت که هر از چند وقتی لاک میزنی باور کن نگذشته از سن ما
پیش ترها چای غلیظ مادرم در شیشه های مربا سرد می شد و اغلب پرتقال های پدرم خونی از آب در می آمد
از سن ما هیچ چیز نگذشته
تو را در این خیابانی که اسم جدیدش را نمیدانم بوسیدم میفهمی، باور کن تقویم را ورق بزن
هیچ چیز نگذشته


ارشاد علیجانی

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

معجزه برای صبحانه


از این شعر الیزابت بیشاپ ترجمه های زیادی در مجلات وسایت های مختلف دیدم که با درنظر گرفتن تمامی آنها به نظرم ترجمه خودم بهترین ترجمه و نزدیک ترین زبان به زبان شاعر است.

ارشاد علیجانی


ساعت شش ما منتظر قهوه بودیم، منتظر قهوه و تکه نان خیراتی که خیال داشتند از بالکن وعده پخش کنند-مثل شاهان قدیم یا مثل یک معجزه. هنوز تاریک بود . یک پای خورشید خودش را بر تنلرزه بلند رود جا داده بود.اولین گدار روز از رود رد شده بود هوا خیلی سرد بود و ما ارزو میکردیم قهوه خیلی داغ باشد انگار خورشید نمیخواست ما را گرم کند؛ و تکه نان کامل باشد هر کدام، کره ای، با معجزه ای. ساعت هفت مردی قدم به بالکن گذاشت برای دقیقه ای تنها بر بالکن ایستاد نگاهی بر فراز سر های ما به سوی رودخانه کرد. خدمتکاری دست به دست او داده بود در رخ دادن معجزه ای از لیوان تنهای قهوه و قرصی که داشت به تکه نان تبدیل میکرد، سرش، گویی، در ابرها- همراه خورشید دیوانه بود؟ زیر خورشید چه در سر داشت ، بالا روی بالکنش!به هر کس تکه نانی بیات رسید که بعضی با تمسخر به رود پرت کردند و، در فنجان یک قطره قهوه. بعضی از ما دراطراف ایستادند، منتظر معجزه. میتوانم چیزی راکه بعد دیدم بگویم؛ ان یک معجزه نبود. یک ویلای زیبا برابر خورشید ایستاد و از درهایش بوی قهوه داغ می امد.در مقابل، بالکن باروک گچی سفید با پرنده ها،که کنار رود لانه دارند،- من آن را با یک چشم بسته به تکه نان دیدم_و تالار ها و اتاق های مرمرین. تکه نان من عمارت من، با معجزه ای برای من ساخته شد، ازمیان دوران ها با حشرات، با پرنده ها و رودخانه و سنگ.هر روز زیر خورشید زمان صبحانه روی بالکن مینشینم روی پاهایم می ایستم و قلپ قلپ قهوه میخورم. ما تکه های نانمان را سق زدیم قهوه را نک زدیم. پنجره ای از میان رود خورشید را قاپید درست در زمانی که معجزه در بالکنی عوضی مشغول بود