
َمثل اینکه زنی بچه ی مرده زاییده باشد
لاشه ی بچه اش را به چشم خودش دیده باشد
مثل آن گوسفندی که گیج از تقلای جفتش
بِه بِهی گفته باشد به قصاب و خندیده باشد
مثل روحی که در روز تدفین خود اتفا قا
اندکی خاک هم روی تابوت پاشیده باشد
یا عقابی که از ترس یک عمر بی آسمانی
با نوکش بال افتاده در دام را چیده باشد
مثل اینها، دقیقا شبیه همین هاست حالم
بی که در چشم من قطره ی اشک لرزیده باشد
رفت ، اما نگفتم نرو ... رفت و چیزی نگفتم
از پریشانی ام کاش چیزی نفهمیده باشد ...