تنت
تنها
به زبان من
خواندنیست
روزبه سوهانی
نمایش پستها با برچسب شعر، روزبه سوهانی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شعر، روزبه سوهانی. نمایش همه پستها
پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۹
جمعه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۹
سهشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹
چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹
نفس هایم بر عبور گوزنی حک می شوند
که تمام دیوار را
به انگشت ها ی تو بر خواهد گشت
و سکوت کلمات را
به عریانی سنگ ها
خواهد ریخت
ردپایی به دفتر فرو می رود
جاده
به ورق های آخر می رسد
زخم های دیوار
در ابتدای کلمات
می ایستند
وتنهایی را
یک صندلی
به خطوط می دوزد
برگشته ام
برگشته ام
به طرح فریادهای رودخانه ای
که شعر را از دهان تو عبور می داد
و صدای زخم های گوزنی را
به کوه
می پیچید
تا رفتن را
به انگشت های تو برسانم
تا قدمها را
به آخرین نفس های دیوار
و عریانی کلمات را به ابتدای خطوط
سکوت در تنهایی جاده ای می پیچید
که تمام ورق ها را
تا شعرهای من آمده بود
و خیسی کلمات
به زخم های دفتری
که فریاد ها ی گوزنی را
به انگشتان من
می رساند
فرو رفته
به
ابتدای
سنگها
تا طرحی از خنده هایت را
بر رودخانه ای حک کنم
که تنهایی یک صندلی را
به دریا
خواهد
ریخت
روزبه سوهانی
که تمام دیوار را
به انگشت ها ی تو بر خواهد گشت
و سکوت کلمات را
به عریانی سنگ ها
خواهد ریخت
ردپایی به دفتر فرو می رود
جاده
به ورق های آخر می رسد
زخم های دیوار
در ابتدای کلمات
می ایستند
وتنهایی را
یک صندلی
به خطوط می دوزد
برگشته ام
برگشته ام
به طرح فریادهای رودخانه ای
که شعر را از دهان تو عبور می داد
و صدای زخم های گوزنی را
به کوه
می پیچید
تا رفتن را
به انگشت های تو برسانم
تا قدمها را
به آخرین نفس های دیوار
و عریانی کلمات را به ابتدای خطوط
سکوت در تنهایی جاده ای می پیچید
که تمام ورق ها را
تا شعرهای من آمده بود
و خیسی کلمات
به زخم های دفتری
که فریاد ها ی گوزنی را
به انگشتان من
می رساند
فرو رفته
به
ابتدای
سنگها
تا طرحی از خنده هایت را
بر رودخانه ای حک کنم
که تنهایی یک صندلی را
به دریا
خواهد
ریخت
روزبه سوهانی
شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۹
دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹
...
رقص از آتش قبیله ای دارند
در کوچ انگشتانت
جاده ها
دور
و تنهایی را لیوانی آب
به خانه می ریزد
کفشهایم را به خواب خواهم برد
تخت به ابتدای قدم های تو خواهد رسید
عبور تو از انحنای جاده ها پر خواهد شد
و اتاق
در روشنای قابی
در باریدن تمام تنهایی قبیله ای بر دیوار
سفر کرده ی
آواز دور انگشتانت
خواهد
ایستاد
جاده ها را به خواب می برم
کفشهایم در عریانی قدم های تو به خانه بر می گردند
ونشسته بر نمناکی آوازهای قابی
اتاق
درآتش قبیله ای
به باد
می ریزد
.............................
روزبه سوهانی
در کوچ انگشتانت
جاده ها
دور
و تنهایی را لیوانی آب
به خانه می ریزد
کفشهایم را به خواب خواهم برد
تخت به ابتدای قدم های تو خواهد رسید
عبور تو از انحنای جاده ها پر خواهد شد
و اتاق
در روشنای قابی
در باریدن تمام تنهایی قبیله ای بر دیوار
سفر کرده ی
آواز دور انگشتانت
خواهد
ایستاد
جاده ها را به خواب می برم
کفشهایم در عریانی قدم های تو به خانه بر می گردند
ونشسته بر نمناکی آوازهای قابی
اتاق
درآتش قبیله ای
به باد
می ریزد
.............................
روزبه سوهانی
جمعه، تیر ۱۱، ۱۳۸۹
سهشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹
شعری از روزبه سوهانی

آنسوتر از نگاه تو
آسمان
می ایستد
وقتی که خاک
ادامه ی آخرین بال های پرنده ای باشد و
دستانت
تمام یک روز بارانی را به پنجره بیاورد
آنسوتر از نگاه تو
شهر
آغشته به تپش های پیراهنی می شود
که سراسر التهاب مویت را
به نفس های کوچه
می بارد
ایستاده میان دفتری گل آلود
در بی تابی آخرین برگ ها
در انگشتانت
که پنجره ای به آسمان
خواهند کشاند
وآنسوتر از تمام یک روز بارانی
شهر
در گامهای من
در بی قراری بوی پرنده و روسری
و در آخرین تپش های نگاه تو
فرو
خواهد
رفت
آسمان
می ایستد
وقتی که خاک
ادامه ی آخرین بال های پرنده ای باشد و
دستانت
تمام یک روز بارانی را به پنجره بیاورد
آنسوتر از نگاه تو
شهر
آغشته به تپش های پیراهنی می شود
که سراسر التهاب مویت را
به نفس های کوچه
می بارد
ایستاده میان دفتری گل آلود
در بی تابی آخرین برگ ها
در انگشتانت
که پنجره ای به آسمان
خواهند کشاند
وآنسوتر از تمام یک روز بارانی
شهر
در گامهای من
در بی قراری بوی پرنده و روسری
و در آخرین تپش های نگاه تو
فرو
خواهد
رفت
پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹
...

تنت
بی تابی بوی باروت و باران را
به دیوارها می دوزد
ودکمه های شهر
روی فریادهای پیراهنی
باز خواهد شد
پر از صدای بی قراری پنجره ها
که تپش های خیابان را
به آسمان می کشانند
اتاق
یکریز
ریختن
است
و آخرین نفس های پیراهنی
تخت را
خواهد
ایستاد
در من
تلاطم چکیدن انگشتانی
بی تاب رطوبت دیوارهاست
و در تو
باریدن بی قراری خیابان
عریانی شهر را
به آسمان خواهد ریخت.
روزبه سوهانی
بی تابی بوی باروت و باران را
به دیوارها می دوزد
ودکمه های شهر
روی فریادهای پیراهنی
باز خواهد شد
پر از صدای بی قراری پنجره ها
که تپش های خیابان را
به آسمان می کشانند
اتاق
یکریز
ریختن
است
و آخرین نفس های پیراهنی
تخت را
خواهد
ایستاد
در من
تلاطم چکیدن انگشتانی
بی تاب رطوبت دیوارهاست
و در تو
باریدن بی قراری خیابان
عریانی شهر را
به آسمان خواهد ریخت.
روزبه سوهانی
پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸
...به شانه های تو

ادامه ی اتاق را به شانه هایت گره خواهم زد
و صدای ماهیانی سرازیر در من
در انحناهای رودخانه ای
تخت را به قدم ها ی تو می ریزد
و صدای ماهیانی سرازیر در من
در انحناهای رودخانه ای
تخت را به قدم ها ی تو می ریزد
به شانه هایت گره خواهم زد
رطوبت تکه قایق ها را
و با طعم جاده هایی از تو گذشته
رطوبت تکه قایق ها را
و با طعم جاده هایی از تو گذشته
باد
به ادامه ی اتاق
می پیچد
به قدم های تو
سرازیر از صدای ماهیانی
در انحناهای تخت
که رودخانه ای را
به انگشت ها یم
گره
خواهند
به ادامه ی اتاق
می پیچد
به قدم های تو
سرازیر از صدای ماهیانی
در انحناهای تخت
که رودخانه ای را
به انگشت ها یم
گره
خواهند
زد...
روزبه سوهانی
روزبه سوهانی
دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۸
یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸
...
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸
پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۸
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸
جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷
بوی رودخانه میدهد اعماق دکمه هایت
رد کوچه ها را که هر شب بگیرم از کفشهای تو میگذرند و کلیدی در جیبم که به تمام بالشهای دنیا میخورد
پری مشترک بین رختخواب ها و پرنده ای که در پیراهنت جریان داشت
من معمولا از سنگها حرف میزدم
و روسری تو را باد خشک خواهد کرد
...
روزگارم اتفاقي شده
از صبح های اتاق
با کمی درخت و آدم و خیابان و ماشین وکتاب وشعروشعروشعروباد و
مردمی که خبر ندارند از پشت چشمهایشان دیده میشوند
تا شبها ي كافه
سرما همه چیز را به هم نزدیک میکند
گاهی حرفهای تو از دهان من بیرون می آیند
گاهی دستهای من از جیبهای تو
سنگ ها را به رودخانه پرت كردي
...
از رفتنت لیواني آب باقی مانده و دستی در جیبم
در امتداد دیوارها یی که شعر ها را به هم میرساندند
به آسمان که اشاره میکني درخت ها به هم میپرند
فاصله ی بین ما سنگ خیسیست که پرنده ای را شاید روزی نشانه رفته باشد
روزی که باد روسری تو را در دستهای من تکان میداد
و کوچه بارانی من را در چشمهاي تو
دکمه هایت هنوز بوی عمیق رودخانه ها را دارند
روزبه سوهانی
رد کوچه ها را که هر شب بگیرم از کفشهای تو میگذرند و کلیدی در جیبم که به تمام بالشهای دنیا میخورد
پری مشترک بین رختخواب ها و پرنده ای که در پیراهنت جریان داشت
من معمولا از سنگها حرف میزدم
و روسری تو را باد خشک خواهد کرد
...
روزگارم اتفاقي شده
از صبح های اتاق
با کمی درخت و آدم و خیابان و ماشین وکتاب وشعروشعروشعروباد و
مردمی که خبر ندارند از پشت چشمهایشان دیده میشوند
تا شبها ي كافه
سرما همه چیز را به هم نزدیک میکند
گاهی حرفهای تو از دهان من بیرون می آیند
گاهی دستهای من از جیبهای تو
سنگ ها را به رودخانه پرت كردي
...
از رفتنت لیواني آب باقی مانده و دستی در جیبم
در امتداد دیوارها یی که شعر ها را به هم میرساندند
به آسمان که اشاره میکني درخت ها به هم میپرند
فاصله ی بین ما سنگ خیسیست که پرنده ای را شاید روزی نشانه رفته باشد
روزی که باد روسری تو را در دستهای من تکان میداد
و کوچه بارانی من را در چشمهاي تو
دکمه هایت هنوز بوی عمیق رودخانه ها را دارند
روزبه سوهانی
اشتراک در:
پستها (Atom)










