‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر، ارشاد علیجانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر، ارشاد علیجانی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹


باور میکنم سنجاقک رویش می نشیند
انار از لبنانش میچکید
دامن یاغی روزهای گرسنگی را میپوشد
که شرابی شده ناخن‌هایش
که باد شیطنت آمیز میوزد
که این تصویر آنقدردم دستی است مانند دوستش دارم
من باور میکنم به کسی چه؟
ا-ع

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

...


پدر نبود، خانه درخت سيب نداشت در خيابان خورشيد خورده خوانديم. انار خواستيم نان خواستيم آب خواستيم پدر خواستيم تو را خواستم تو را خواستم
تا همين جا براي مادرم تعريف كنيد.

ارشاد عليجاني

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

...


چمدانم از شن چمدانم از آب چمدانم از مه چمدانم از قاب تو بر قلبم از بغض بردلم از درد بر كفش هايم از سنگ چنگ مي‌اندازد
چشم در چشم آفتاب نه نه ميخواهم فقط كمي فقط آنطرفتر گريه كنم
ارشاد عليجاني

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷





هوا کمی صاف شده و الساعه است که گنجشک ها کنار پنجره بنشینند. تو چای میخوردی زیر لب میگویی درمیان این روزهای سیاه روزهای سرخ نعمتی هستند. بدون قند میخوری به اینکه تنها شده ایم فکر میکنی من حرف های تو را باور میکنم، تو اطمینان داری من هنوز میتوانم بخندامنت که توت فرنگی ها در گلویت گیر کنند تی شرت سفید من گله به گله سرخ شود. ما همدیگر را میشناسیم من دست هایم به دهانم میرسد هنوز، به زانوهایم، به انگشت های نازکت که هر از چند وقتی لاک میزنی باور کن نگذشته از سن ما
پیش ترها چای غلیظ مادرم در شیشه های مربا سرد می شد و اغلب پرتقال های پدرم خونی از آب در می آمد
از سن ما هیچ چیز نگذشته
تو را در این خیابانی که اسم جدیدش را نمیدانم بوسیدم میفهمی، باور کن تقویم را ورق بزن
هیچ چیز نگذشته


ارشاد علیجانی

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

معجزه برای صبحانه


از این شعر الیزابت بیشاپ ترجمه های زیادی در مجلات وسایت های مختلف دیدم که با درنظر گرفتن تمامی آنها به نظرم ترجمه خودم بهترین ترجمه و نزدیک ترین زبان به زبان شاعر است.

ارشاد علیجانی


ساعت شش ما منتظر قهوه بودیم، منتظر قهوه و تکه نان خیراتی که خیال داشتند از بالکن وعده پخش کنند-مثل شاهان قدیم یا مثل یک معجزه. هنوز تاریک بود . یک پای خورشید خودش را بر تنلرزه بلند رود جا داده بود.اولین گدار روز از رود رد شده بود هوا خیلی سرد بود و ما ارزو میکردیم قهوه خیلی داغ باشد انگار خورشید نمیخواست ما را گرم کند؛ و تکه نان کامل باشد هر کدام، کره ای، با معجزه ای. ساعت هفت مردی قدم به بالکن گذاشت برای دقیقه ای تنها بر بالکن ایستاد نگاهی بر فراز سر های ما به سوی رودخانه کرد. خدمتکاری دست به دست او داده بود در رخ دادن معجزه ای از لیوان تنهای قهوه و قرصی که داشت به تکه نان تبدیل میکرد، سرش، گویی، در ابرها- همراه خورشید دیوانه بود؟ زیر خورشید چه در سر داشت ، بالا روی بالکنش!به هر کس تکه نانی بیات رسید که بعضی با تمسخر به رود پرت کردند و، در فنجان یک قطره قهوه. بعضی از ما دراطراف ایستادند، منتظر معجزه. میتوانم چیزی راکه بعد دیدم بگویم؛ ان یک معجزه نبود. یک ویلای زیبا برابر خورشید ایستاد و از درهایش بوی قهوه داغ می امد.در مقابل، بالکن باروک گچی سفید با پرنده ها،که کنار رود لانه دارند،- من آن را با یک چشم بسته به تکه نان دیدم_و تالار ها و اتاق های مرمرین. تکه نان من عمارت من، با معجزه ای برای من ساخته شد، ازمیان دوران ها با حشرات، با پرنده ها و رودخانه و سنگ.هر روز زیر خورشید زمان صبحانه روی بالکن مینشینم روی پاهایم می ایستم و قلپ قلپ قهوه میخورم. ما تکه های نانمان را سق زدیم قهوه را نک زدیم. پنجره ای از میان رود خورشید را قاپید درست در زمانی که معجزه در بالکنی عوضی مشغول بود

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷


تنگنای لب هایت، چیزی که زیر مانتوی سیاهت طغیان کرده و من را یاد شیر داغ صبحانه های خسته مان می اندازد.

قلب های قرمز و پشمالو

خونی که از بین پاهایت، دندان هایت، چشم هایت،گوش هایت

آسفالت را داغ کرده، من را روزهای ولنتاین به چهار راه نظام آباد میکشد تا کمی سبک کنم خودم را، تا زنم از ترانه فرنگیس متنفر باشد
ارشاد علیجانی

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۷

...


ما از پله ها بالا میرفتیم

شیر

میوه

نان

غم

مقداری ترس با خود داشتیم از

خستگی

بریدگی، در را باز میکنند

شیر، میوه و نان را به او میدهیم نمیدانیم با غم چه کنیم

خنده میزد خنده میزدیم

از پله های خانه بالا میرفتیم

شانه های من کوچک

قلب مادرم بزرگ بود

غم داریم ترس داریم خستگی داریم، نمیدانیم چه کنیم
ارشاد علیجانی

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

...


لازم نیست از کنار کلیسای سن خوزه رد شد

از زیر پل کریمخان رد میشوم پسری در کنار عکس مسیح مصلوب از تو میخواهد که وزنت کند

این روزها زنگ همراهم آهنگ فیلم un faithfull نیست
من 72 کیلو بودم
تو هم خودت را درگیر ربط جملات نکن

میخواهم بگویم دوستت دارم خجالت میکشم موضوع را عوض میکنم
ارشاد علیجانی

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

...



در سالگرد پدر بزرگم، عروسکی برای 9 سالگی خواهرم خریدم که این روزها فقط گریه میکند. پدرم معتقد است باید برای بهبودی، حالش را بگیرد، من نظر خاصی ندارم و مادرم میگوید باید او را برای "چنگ هانگ" پست کنیم، که از این ستون به آن ستون فرج است. مادر بزرگ به دست های ما خیره است و با اشک، لب های شوهرش را با قیماق شیر مقایسه میکند، ما مدت ها ست که اینچنین نخدیدیم.
از این ستون تا آن ستون فرج است
ارشاد علیجانی

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷


چه میشود کرد لیلی جان اشک را با چشم غیر مسلح هم میتوان دید بی حوصلگی از موهای سیاهت آویزان است و من که در این قسمت بغضم گرفته از تو میخواهم فروید را روسفید کنیم چه میشودکرد زمانی اسم تو لیلی شد که عمه خانم هنوز به فواید اسم بین المللی برای بچه پی نبرده بود هنوز تکلیف این چهار پایه هم مشخص نشده بود که زیر پای من باشد یا تو دست من به موهای پدرم و چشم های مادرم نمیرسید وتازه الان گمان میکنم
من هم چشم دارم، گونه دارم، بعضی مواقع از دستم در میرود چانه پیدا میکنم

دست دارم حتی هنوز"گرده " دارم

دستمال ندارم

حوصله ندارم
ارشاد علیجانی

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

...



برای دوایی، گندمی ، سر به سر آسمان گذاشتن آخرین دختر قبیله را درکوچه ای رو به دریا فروختند ما از توتم خواستیم ایدز از دخترش دور بماند، سیاه بود، سرد بود، سر به زیر بود، بارانی بود، من و دخترم زیر شن هایی طلایی پنهان شدم ، سفید ماندیم، از مسیح پرسیدیم برای کدام گناه ما به صلیب کشیده شد؟ کنار دریا رنگها متحیرم کرد، مثل فیلم های سیاه و سفید، انگار دستانم را دوباره به تخت گره زد، بانوی ارغوانی من سیاه بود


دخترم


سیاه
ارشاد علیجانی