دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

I LIKE THE WIND



We are at or near that approximate line

where a stiff breeze becomes

or lapses from a considerable wind,

and I like it here, the chimney smokes

right-angled from west to east but still

for brief intact stretches

the plush animal tails of their fires.

I like how the stiffness rouses the birds

right up until what’s considerable sends them

to shelter. I like how the morning’s rain,

having wakened the soil’s raw materials, sends

a root smell into the air around us,

which the pine trees sway stately within.

I like how the sun strains not

to go down, how the horizon tugs gently at it,

and how the distant grain elevator’s shadow

ripples over the stubble of the field.

I like the bird feeder’s slant

and the dribble of its seeds. I like the cat’s

sleepiness as the breeze then the wind

then the breeze keeps combing her fur.

I like the body of the mouse at her feet.

I like the way the apple core I tossed away

has browned so quickly. It is much to be admired,

as is the way the doe extends her elegant neck

in its direction, and the workings of her black nostrils, too.

I like the sound of the southbound truck

blowing by headed east. I like the fact

that the dog is not barking. I like the ark

of the house afloat on the sea of March,

and the swells of the crop hills bedizened

with cedillas of old snow. I like old snow.

I like my lungs and their conversions

to the gospel of spring. I like the wing

of the magpie outheld as he probes beneath it

for fleas or lice. That’s especially nice,

the last sun pinkening his underfeathers

as it also pinks the dark when I close my eyes,

which I like to do, in the face of it,

this stiff breeze that was,

when I closed them, a considerable wind.

by Robert Wrigley



یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

شعر جهان ـ پرسی بیش شلی


پرسی بیش شلی( Percy Bysshe Shelley) (۱۷۹۲- ۱۸۲۲)

او در خانواده ای نجیبزاده و نامدار زاده شد.
آموزشش را پدرش و سپس کشیشی به نام ادواردز به عهده گرفتند.
همچنین از سوی مادر با شعر انگلیسی آشنا شد.
جو سیاسی خانواده اش در آینده بر شعرهایش اثر نهاد.
در ده سالگی او را به دبستان فرستادند.
در ۱۸۰۴ روانهٔ مدرسهٔ ایتون شد.
در طول شش سال آموزش در این مدرسه دانش آموزی کامیاب بود
ولی با همکلاسیهایش مشکل داشت و آنها بدو لقب شلی دیوانه را داده بودند.
پس از چندی به نشر اثرهای نظم و نثر خود پرداخت و در این راه پدربزرگش وی را یاری داد.
در هجده سالگی به دانشگاه آکسفورد رفت و در آنجا با تامس جفرسون هوک آشنا شد
که به شلی در کارهایش یاری بسیار نمود.
بیشتر شعرهایش میان سالهای ۱۸۱۲ تا ۱۸۱۳ سروده شد و در آن زمان به چاپ نرسید.
در 1812 برای شرکت در نهضت رهایی بخش کاتولیک ها و بهبودی وضع تهیدستان
به دوبلین ایرلند رفت و در آنجا دلباخته ی" مری ولستونکرافت" دختر فیلسوف معروف
ویلیام گادویین شد. زن اولش را رها کرد و با مری به فرانسه گریخت.
"مری ولستونکرافت شلی" بعدها به عنوان خالق "فرانکنشتاین" شهرت جهانی یافت.

سرانجام هنگامی که با چند تن از دوستانش به خلیج اسپزیا رفته بود در آب غرق شد
و پیکرش را چند روز پس آن در کرانهٔ دریا یافتند.

اثرها

  • ملکه ماب
  • آلاستور
  • شورش اسلام
  • ساحرهٔ اطلس
  • ادونائیس
  • سنسی
  • پرومتئوس رهاشده
  • سرود برای جمال معنوی
  • من بلان
  • رزالیند و هلن
  • جولیان و مادالاو
.........................................

آوارگان گیتی

مرا بگوی ای ستاره ، که بال هایت درخشنده،
تو را شتابان به پروازی آتشین درافکنده،
در کدام دهلیز شب اکنون
پرهایت را فرو می بندی؟

مرا بگوی ای ماه،زائر پریده رنک خاکستری
در راه بی منزلگه آسمان،
در کدام ژرفای شب یا روز
اکنون آسایش می جویی؟

ای باد خسته، که سرگشته ای
همچو میهمان از در رانده ی جهان،
آیا هنوز هم بر درخت یا خیزاب
آشیانی نهفته داری؟


.............................



منابع:
ویکیپدیا ـ از شکسپیر تا الیوت

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹


شعر ریخت
توی پیراهنم
و تنم بوی تعفن ِ
غزل می داد
ناخواسته بلند شدم
گلویت را بریدم
غزل قرمز شد ...
ماهی
لای پنجه های برکه جان داد.



غزل آزادمقدم

ادامه ی بحث در باب وزن و شعریت

اینبار دامنه ی بحث را کمی گسترده تر می کنم
و از عبارت "ادبیت " در برابر شعریت استفاده می کنم
به این معنی که وجود وزن در یک اثر و یا یک عبارت
به آن ادبیت می بخشد و نه لزوما شعریت.
و این مرز بسیار مهمیست که بحث های فراوانی را پیش می کشد.
و پیش تر هم در مورد آن بحث مختصری صورت گرفت.
و به همین دلیل در بسیاری از اشعار کلاسیک از شعریت خبری نیست
و تنها وزن به کار ادبیت داده است.

نکته ی مهم دیگری که در اینجا قابل ذکر است خود کلمات هستند
که گاهی در سیر تاریخی و در برابر زبان روزمره شکلی ادبی به خود می گیرند
به عنوان مثال واژه ی "خویش" که زمانی جزیی از زبان روزمره
بوده روزمرگی خود را به "خود" داده و اکنون باری ادبی گرفته
و یا فعل "گشتن" در معنی " شدن" و یا . . .

1-به کار خودم مشغول شدم

2-به کار خویش مشغول گشتم

و می بینیم که این تفاوت و تغییر به عبارت دوم ادبیت داده(در این زمان) و نه لزوما شعریت!
که ممکن است در آینده و درسیر تاریخی همین ادبیت شامل جمله اول هم بشود!

این نکته بسیار مهم و قابل بررسیست.


ادامه دارد...
...........................................

اگر کوتاه کوتاه می نوسیم به این علت است که در روزگار زمان همیشه کمیم؛
به این امید که بشود مفیدتر به همه ی بحث ها پرداخت.

روزبه سوهانی


سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹

مرزهای تخت را می بری و

دست هایم

سرگردانی سرزمینی را

به اهتزاز در می آورند



روزبه سوهانی

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۹

...


فراقی ـ از منوچهر آتشی


سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود
آفتاب سرگشته وپرسان
تا مرا کنار کدام سنگ
تنها باید به تماشای سوسنی نوزاد
به نخستین دره سرگشتی هام
در اندیشه تو ام
که زنبقی به جگر می پروری
و نسترنی به گریبان
که انگشت اشاره ات
به تهدید بازیگوشانه
منقار می زند به هوا
و فضا را
سیراب می کند از شبنم و گیاه
سپیده که سر بزند خواهی دید
که نیست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم
آخرین ستارگان کهکشان شیری را
تا خوابگاه آفتابیشان
بدرقه می کردند
سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی مرا
آغاز خواهی کرد
مثل گل سرخ تنهایی
آه خواهی کشید
به پروانه ها خواهی اندیشید
و به شاخه سدری
که سایه نینداخته بر آستانه ات
...................................


گاهی دوست داری بخوانی
گاهی دوست داری به هم ریختگی های اتاق را ساعتها دنبال شعری
که روزگاری ورق خیس می کرده بگردی
شعری که توجیه خیره گیها باشد و سکوت.
نمی خواهم نقد کنم
نمی خواهم حرفی بزنم
تنها می خواهم چند ساعتی انگشتانم را به سیمها برسانم
تا شاید سپیده سر بزند و نمی دانم چندمین روز از روزهای زنده بودن آغاز شود.


روزبه سوهانی.
..........................................

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹

کوتاه در باب وزن و شعریت

سوسور میان مطلق "مطلق زبان" ، "زبان" و "گفتار " تمایز قائل است.
مطلق زبان را تمامی توان ها و نیروهای آدمی برای ارائه ی معنا می داند
که همچون یک نظام یا دستگاه قاعده هایی دارد که فراسوی هر گونه گزینش
شخصی وجود دارند.
زبان را نظام نشانه ها و قاعده هایی ویژه دانست که که زبانی خاص را
(مثلا فارسی) می سازند.
و گفتار را شکل ظهور و فعلیت یافتن آن نظام در سخن گفتن و نگارش.

اکنون بحث ما در دو حوضه ی مطلق زبان و زبان قابل پیگیریست
اگر بخواهیم از منظر نخست به بحث بپردازیم به مورد تقابل وزن و
ترجمه میرسیم.
به این معنی که مثلا واژه های " درخت" ، "arbre" و"‌ tree"
سه نشانه ی زبانی در سه زبان مختلف هستند که برای یک پدیدار با
یک معنای خاص به کار می روند که این معنا به نوعی در "مطلق زبان"
وجود دارد ، اما می بینیم که با وزن ها ی مختلفی(وزن موسیقیایی خود کلمات
که مثلا از لحاظ نت نگاری در مورد درخت می تواند " چنگ-سیاه" باشد)
در واژگان در زبانهای مختلف روبرو می شویم .
پس اساسا در ترجمه موسیقی و وزن دگرگون خواهد شد.
و این سوال مهم که چه چیزی باعث حفظ شعریت یک اثر موزون(به معنای وزن عروضی)
پس از ترجمه می شود؟!
به مثال ها ی زیر توجه کنید و به این بیندیشید که کدام را شعر می دانید و چرا:

1- مورچه ای را که دانه کش است آزار نده
زیرا او جان دارد و جان شیرین دوست داشتنیست

2- چهره نشان بده
که جماعتی عاشق و حیران شوند
لب باز کن
که فریاد از من مرد و زن بلند شود

که هر دو را میتوان ترجمه هایی از دو بیت شعر فرض کرد.
..............................................................
اما این موضوع غیر از مبحث ترجمه هم قابل بررسیست
و آن منظر دوم یعنی زبان است.
به این معنی که ما برای مداقه در این باب می توانیم به یک زبان خاص
(مثلا فارسی) و اینبار نه از منظر ترجمه بپردازیم
و باز به عنوان یک سوال،
کدام یک را شعر می دانید و چرا(که شاید این مثال برای برخی دوستان تکراری باشد!)

1-باز از در و دیوار من عشق فرو ریخت

2-باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من
.....................................................
و ادامه و بسط و گسترش بحث را به حضور و همراهی دوستان موکول می کنم...


روزبه سوهانی

چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹

نفس هایم بر عبور گوزنی حک می شوند
که تمام دیوار را
به انگشت ها ی تو بر خواهد گشت
و سکوت کلمات را
به عریانی سنگ ها
خواهد ریخت

ردپایی به دفتر فرو می رود
جاده
به ورق های آخر می رسد
زخم های دیوار
در ابتدای کلمات
می ایستند
وتنهایی را
یک صندلی
به خطوط می دوزد

برگشته ام
برگشته ام
به طرح فریادهای رودخانه ای
که شعر را از دهان تو عبور می داد
و صدای زخم های گوزنی را
به کوه
می پیچید

تا رفتن را
به انگشت های تو برسانم

تا قدمها را
به آخرین نفس های دیوار

و عریانی کلمات را به ابتدای خطوط

سکوت در تنهایی جاده ای می پیچید
که تمام ورق ها را
تا شعرهای من آمده بود
و خیسی کلمات
به زخم های دفتری
که فریاد ها ی گوزنی را
به انگشتان من
می رساند

فرو رفته
به
ابتدای
سنگها

تا طرحی از خنده هایت را
بر رودخانه ای حک کنم
که تنهایی یک صندلی را
به دریا
خواهد
ریخت


روزبه سوهانی

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۹

در باد ...

باد بان ها ...

تا قايق هاي افتاده در مه ...

گرداگرد گردنم...

سرگردانم

چون شهري

كه

از اطراف به هيچ جاده اي

نمي رسد

و تنها مسير رفتن

در اتاق خواب تو خلاصه مي شود

با تو مي رقصم

تا لحظه ي طغیان اين رود

در بي تفاوتي لب هايت

لباس قرمزي از شب پوشيده ام

تا شايد

وقت از هم گريختن

افتادن من از تخت تو باشد .

افتادن روز تولدت

از تقويمم

افتادن نامت

از دهانم

و از كوچه هاي اين شهر

سايه ات ...

و از چشمم

درياچه اي از نمك

به آفت اين گندمزارها

كه در نبود من

در تو

خانه كردند

فكر مي كنم ...

فكر مي كنم

اين بوي كدام فصل بود

كه در تنم جا ماند ؟



غزل آزادمقدم

......................................................


نقدی کوتاه از سعید احمدپور:


یکی از اصلی ترین مسائل قابل نقد در این کار ، بیان تغزلیشه .
ما با شاعری مواجهیم که در کنار سپید ، شعر کلاسیک هم کار می کنه .
و رنگ و بوی بیان کلاسیک بعضا حتی در کار سپیدش هم دیده می شه .
منظورمو از بیانمندی کلاسیک بیشتر توضیح می دم -
و البته شما رو ارجاع می دم به بحثی که توی همین وبلاگ راجع به زبان شد،
چون خیلی از حرفام به موازات همون بحثه -
ما در یک دیالوگ روزمره معمولا برای انتقال مفهوم ،
از یک ارتباط دال و مدلولی ، مبتنی بر تناظری یک به یک بهره می بریم .
وقتی به کسی میگیم "لیوان را به من بده " هر کدام از دال های جمله ،
متناظر با یک مدلول مخصوص هستند و در مجموع
منجر به انتقال مفهوم مورد نظر میشن .
اینجا ، کلمات - یا بهتر بگم ، دال ها - فی نفسه منجر به بروز چالش خاصی -
برای ما که دهها ساله به این سبک بیان خو گرفتیم - نمی شن
و فقط وظیفه ی خودشونو در یک واحد بزرگتر معنایی ( جمله ) انجام میدن .
من این سیاق بیان رو یک بیان خطی و مستقیم می دونم .
اما در شعر ، به نفس کلمات - یا باز هم بهتر بگم ، دال ها ! - نزدیکتر می شیم .
با یک نگرش جدید تر ، عمیق تر و جدی تر به مقوله ی
ارتباط میان دال و مدلول فکر می کنیم .
اصلا شاید - و فقط شاید - نظام های استعاری و تشبیهی هم
بر همین مبنا استوار باشن : تغییر در رابطه ی خطی و یک به یک دال ها و مدلول ها
بر این مبنا ، ما به مثلا مدد استعاره کمی این رابطه ی خطی رو تعییر می دیم .
و فکر رو از کل واحد معنایی ( که در پاراگراف بالا جمله بود )
به سمت یک جزء خاص متمرکز می کنیم .
برخورد ما با جمله ی " سرو خرامان آمد " و جمله ی " او آمد" مسلما متفاوته .
چرا که رابطه ی " سرو " و مدلول مورد نظر ، از جنس تناظر مستقیم " او " نیست .
این روش بیانیه که - البته پر طمطراق تر و با شاعرانگی بیشتر
- معمولا در ادبیات کلاسیک ما مورد توجهه .
و کنش ما با یک اثر کلاسیک هم خیلی اوقات
بر مبنای همین نظام زیباشناسی مبتنی بر لذت و چالش مختصره .
اما به این سیاق ، نقدهایی وارده .
مهمترین نقدها رو هم می شه در تئوری های نیما دید :
نگرش سوبژکتیو ، وصف الحالی شدن و . . .
ضمن اینکه روند ما در این سیاق ، مبتنی بر یک نوع اینهمانیه
که در نهایت باز هم به بن بست می رسه .
این جمله ی روزبه سوهانی رو عینا نقل می کنم
"هر مقوله ی آشنایی زدایی شده ای ممکن است تکراری و آشنا بشود"
واین تکرار و آشنایی اتفاق افتاده .
ذهن مخاطب دیگه به سرو هم عادت کرده .
ما برای رسیدن به یک مدلول خاص " او " رو برداشتیم و به جاش " سرو " رو گذاشتیم .
اما شعر امروزی تر موظفه که نظام جدیدی خلق کنه .
می خواد بگه " از تو سخن از به آرامی" و ساختار های قبلیوبه هم بریزه
می خواد بگه " در هوای گرم عشق ما تعارف پنیر بود و قناعت به نگاه در چاه آب "
و با یک نگاه عینی ، نظم جدیدی از تناظراتو پی بریزه
و به واژه ها ، زیست هنری خاص بده . . .و یا هر چیز دیگه ای .
اما موظفه که به کنش مخاطب با اثر شکل تازه ای بده .
موظفه که از تناظرات خطی معمول ،
از تناظرات ِ حالا دیگر عادی شده ی ادبیات کلاسیک بگذره
و به روش جدیدی از بیان برسه .بیانی با عمق بیشتر ، چالش برانگیز ، قابل تاویل و . . .
بگذریم از این مقدمه ی طولانی !! . به نظر من در غزل ِ خانم آزاد مقدم،
"لمس خود را به دست من برسان " بنا به دلایلی که گفتم اتفاق شاعرانه ی خیلی خوبیه .
اتفاقی از این دست تو بیت دوم تا چهارم نمی افته و کار دچار افول می شه ،
به جز جهشی که در "چتر در چتر منتظر ماندم " رخ میده .
و این اوج و فرودها مدام در کار رخ می ده .
از نقد غزل میگذرم - علی رغم اینکه حرفای دیگه ای هم روش دارم
مثلا در مورد کلمه ی " مثل " در کار و تاثیرش در محدود کردن ذهن مخاطب
و حتی برانگیختن احساس مواجهه با یک راوی زورگو در برخی موارد و ...
بریم سر شعر سپید این پست ،
با اون مقدمه ی طولانی دیگه توضیح زیاد دادنو مجاز نمی دونم .
تاکید من روی بیانمندی در این اثر ،
بر این مبناست که سایر فاکتورها - مثل تصویر سازی - زیاد در کار برجسته نیستن .
و اثر تا حد زیادی بر " گفتن " متکیه . که البته به نظر من این هم به کار ضربه زده .
چون جا رو برای " نگفتن " تنگ کرده .
بنا به دلایل بالا - و دلایل بالاتر! - این قسمتها رو خیلی موفق ندیدم :
از سطر اول تا " در اتاق خواب تو ..."
از " افتادن روز تولدت " تا " در تو خانه کردند . . ."
کلا در غزل خانم آزاد مقدم ، انسجام و قدرت بیشتری دیدم تا کار سپیدشون .


بی عنوان ...

مثل پروانه ها به سمت چراغ ...مثل ديوانه ها كه در باران ...

نبض خواب تو را گرفته تنم لمس خود را به دست من برسان

سر به ديوار مي زند هر شب ذهن بيدار رفته از هوشم

توي اين قصه ناگزيرم من ... قصه ي طوطي است و بازرگان

من شبيه خودم شبيه توام من شبيه توام شبيه خودم

تو شبيه مني شبيه مني ... چون تبي مانده در شب هذيان

چتر در چتر منتظر ماندم تا كه از كوچه رد شود پاييز

بعد در بهت خود فرو رفتم مثل محكوم مرگ در زندان

دست بردم به شكل تاريكي ابرها در غبار باريدند

كودكان گرسنه ي خورشيد متولد شدند با طوفان

شهر لبريز تيرهاي چراغ ... مرگ با اولين قطار آمد

ريل را سمت خانه هل مي داد پير مرد لجوج سوزن بان

از تو پرسيدم : عشق ! اينكه زمين زير پاي من است يعني عشق ؟

سر تكاندي و زير لب گفتي : اين زمين ... اين زمين سرگردان ...

باد سرخي كه سينه اش داغ است مثل كوهي كه اشك مي ريزد

بعد باراني از گُلِ آتش روي پس مانده هاي يك فوران

مثل درد گلوله در گنجشك ... مثل ترس قبيله اي از جنگ

بغض دارم كه بعد تو بايد دل ببندم به طرح درفنجان ...

قصه اين بود ... قصه ي پايان ... ماوراي تصور انسان ...

تلخ و شيرين تمام بغض زمين از نگاه من است آويزان

شك ندارم كه بعد تو اين شهر با خودش قهر مي كند هر روز

وشب از ترس تلخ تنهايي در خودش پرسه مي زند توامان ...

مي رود سمت ايستگاه قطار و بليطي عجيب مي گيرد

بعد با يك مسافر غمگين از خودش دور مي شود گريان ...

...

مثل پروانه ها به سمت چراغ ...

مثل ديوانه ها كه در باران ...

نگرانم بدون تو نگران

نگرانم ...

بدون تو

نگران ...




غزل آزادمقدم

جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

شعری از سعید احمد پور به همراه نقد ی کوتاه

این

ادامه ی دستهای تو بود

که در نور مرطوب لیوان رخ می داد

از موج .


انگشتهای من

مدام

از دست رفته بودند

که دستهای تو

سطح دریا بود . . .

هنگام که

از موج

از ماهی ها

می رقصیدی

دریا در دستهای من لغزید

و کف اتاق ریخت

تو

در تاریکی اتاق

انگشتهای مرا کشف کرده بودی . . .


وبلاگ شاعر

..........................................

در گیرودار وبگردی بود که به شعر های سعید احمد پور رسیدم ،

و ناچار به ایستادن شدم و خواندن ودوباره خواندن...

نمی شناختمش، اما حالا کارهایش را می شناسم...

و برای از شعرش نوشتن اثر بالا را انتخاب کردم.

..............................................

و طبق معمول متنی برای واشکافی اثر و نه معنی کردن شخصی آن:

-در اثر با زبانی از نوع" من -تو" روبروییم که مشخصه های خاص خود را دارد

و شاید از اصلی ترین آنها جنبه ی شخصی و نامه گون پیدا کردن اثر است.

-با آغازی پرتاب گون روبروییم به این معنی که گویی ادامه ایست و نه آغازی

و "این" تاکیدی بیشتر ایجاد می کند بر این ادامگی و نیز فضایی سپید(خالی)

ماقبل آغاز.

-اما به نکته ی تصویر در شعر می رسیم و عبارت از دید من ناکامل و شاید

اشتباه "تصویر شاعرانه".

زیرا در ادبیات امکان ایجاد تصویر(به معنای خود کلمه) وجود ندارد.

(و البته استفاده از امکان دیداری زبان مطرح نیست که در حوزه ی دیگریست

به عنوان مثال شعر های عباس صفاری در مجموعه ی دوربین قدیمی)

و تنها به نوعی امکان روایت شخصی آن امکان پذیر است.

و شاید به نوعی روایت پدیدار شدن پدیده ای.

و باید در استفاده از این عبارت و واشکافی آن بحثهای بیشتری صورت بگیرد.

و در نهایت ابزار این روایت زبان است ، که به آن شکل ها ی مختلف و در نتیجه

نام های مختلف می دهد که شاعرانه هم می تواند یکی از آنها باشد.

که ما در این اثر با آن روبروییم

اتفاقاتی که در حوزه ی زبان رخ داده و این روایت را متفاوت کرده.

به این مثال دقت کنید:

چند رهگذر با صحنه ی تصادفی روبرو می شوند و پلیس برای

پرس و جو به سراغ آنها می رود.

هر کس چگونه این واقعه را شرح خواهد داد؟!

چه مسائلی در تفاوت احتمالی روایات اثر گذار خواهد بود؟!

و هر کس چگونه از زبان در این راه استفاده می کند؟!

مسلما روایت ها مختلف و متفاوت خواهد بود...

و در نهایت شاید اگر فروغ در آن بین بود می گفت:

و مردی زیر چرخ های زمان له شد...

و احتمالا پلیس چند دقیقه آسمان را نگاه می کرد!

و اینجاست که در این اثر هم با زبانی کاملا برجسته روبرو می شویم

مثلا آنجا که می گوید:

این

ادامه ی دستهای تو بود

که در نور مرطوب لیوان رخ می داد

از موج

به حضور صفت "مرطوب " در کنار نور و لیوان توجه کنید.

و اینجا به نکته ی مهم دیگری می رسیم ؛ صفت.

صفت حضور قدرتمند دیدگاه و ذهن مولف است و اصولا در زبان

ابزاریست برای بیان دقیقتر و به نوعی هدایت به سمت آنچه گوینده(مولف،...)

می خواهد. مگر آنکه با صفتی پویا روبرو باشیم و نه ایستا

و نکته ی مهم این است که این پویایی هم در خود عبارت می تواند اتفاق بیفتد

و هم در طول یک اثر.

مثلا صفت آبی برای لاله در عبارت "لاله ی آبی" می تواند ایستا باشد

اما برای قدم ها در عبارت "قدم ها ی آبی" پویا.

اما همین عبارت"لاله ی آبی " در ایمان بیاوریم... فروغ با توجه به کل اثر و در

طول کار حالتی پویا به خود می گیرد.

زمان چهار بار نواخت...

.

.

.

آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای...

در این اثر هم به حضور صفت "مرطوب" در کنار نور و لیوان دقت کنید که به پویایی

عبارت انجامیده است.

-نکته ی بعد در مورد عبارت زیر است:

"انگشت ها ی من

مدام

از دست رفته بودند"

که اینجا ما به نوعی با اصطلاحی روبروییم ؛ "از دست رفتن"

و رابطه ای برقرار می شود بین این دست با انگشت و کل کار.

اما نکته ی بسیار مهم اینجاست که در زبانی غیر از فارسی هم این رابطه حفظ

خواهد شد؟!(حتی با فرض اینکه بتوانیم معادل این اصطلاح را پیدا کنیم)

مثلا به عبارت معروف زیر دقت کنید:

آن یکی شیر است اندر بادیه

وان یکی شیر است اندر بادیه

آن یکی شیر است کادم می خورد

وان یکی شیر است کادم می خورد

درست است که این اثر در حوزه ی زبان فارسی دارای زبانی برجسته است

که وارد حیطه ی زبان ادبی شده اما فرض کنید به زبان دیگری ترجمه شده(مثلا انگلیسی)

و باز به فارسی ترجمه شود و به دست ما برسد، چه باقی می ماند؟

مثلا شاید عبارت :

آن یکی شیری در بیابان است

آن یکی شیری در کاسه است

آن یکی شیریست که آدم را می خورد

و آن یکی شیریست که آدم آن را می خورد

که حتی در زبان انگلیسی تشابه ظاهری شیرها(جناس تام) هم از بین میرود!

و این سوال مهم در باب شعریت یک اثر: که ایا باید پس از ترجمه باقی بماند؟!

-نکته ی قابل بحث دیگر ارتباط عمودی قوی در کل اثر است، حضور دستها

رطوبت ، لیوان ، موج ، دریا و ...و پرتاب هایی که میان آنها در طول کار صورت می گیرد

باعث نیاز به بازگشت و دوباره خوانی و ارتباط اجزاء اثر با هم می شود .

که کشف این رابطه ها در یک اثر گاه آسان و گاه دشوار است.

به عنوان مثال به "دریا" و "دستها" و "نور مرطوب لیوان" و " تاریکی اتاق"

توجه کنید.

- نکته ی دیگر لزوم توجه به زمان ها در اثر است .

-و نکته های بیشتر که به ادامه و همراهی دوستان می سپارم

مانند حضور سه نقطه ها در اثر و لزوم این حضور

و یا بحث در مورد عبارت" دست های تو سطح دریا بود

و ...

.............................................

به امید ادامه...


روزبه سوهانی.

دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

چهار نکته ی کوتاه در باب زبان...

به چه می خندیم ؟


نکته ی اول:
.....................................
به استفاده ی کودکان از زبان دقت کنید
آنجا که ما را به خنده وا می دارند
چه اتفاقی رخ میدهد!؟
چیست که باعث خندیدن ما می شود!؟
( اینجا منظور خود زبان است و نه لحن و صدا)
کودک تا زمانی که ساختار زبان را به عنوان نظامی قاعده مند نشناخته است
استفاده ای کاملا شخصی و قانون شکنانه از آن می کند...
و این قانون شکنی و آشنایی زدایی ناخواسته است که ما را به خنده وا می دارد.
و راز این قانون شکنی در همان دو محور پیشین قابل بررسیست؛
همنشینی و جانشینی...
گزینش و ترکیب...
که به نوعی زبانی یکسر شخصی برای کودک می آفریند
با نشانه ها یی شخصی.
به عنوان مثال با تغییردر محور همنشینی یک واژه:

سوسک تبدیل به سوکس می شود

و یا در جانشینی:

کتک تبدیل به تتک

و به همین شکل با جمله ها هم روبرو می شویم
به عنوان مثال در محور جانشینی و گزینش به جملاتی شبیه به این بر می خوریم:

یه بستنی دوست دارم

که اینجا کودک به جای "خیلی زیاد" که هنوز برایش جا افتاده و درک شدنی نیست
دست به گزینش جایگزینی می زند ، گزینش نشانه ای شخصی.
...................................

نکته ی دوم:

به چه زبانی می پوشیم ؟
به چه لباسی می خندیم؟
آیا می توان با توجه به همان دو محور به بررسی پوشاک پرداخت؟!
و این پژوهشی است که بارت انجام داده.
زیرا پوشاک می تواند جنبه ای نشانه شناسیک و دلالت گون داشته باشد.
و با همان دو محور قبل به این بررسی پرداخته.
به این شکل که در محور همنشینی(ترکیب) با قواعدی روبرو هستیم و در
محور جانشینی(گزینش) نیز با قواعدی که این قواعد می توانند هنجارها
و یا قوانینی با عناوین مختلف باشند(مذهبی و ...)
وطبعا در فرهنگها و جوامع مختلف متفاوت.
و در هر کشور با حدود آزادی متفاوتی در هر محور.

به عنوان مثال یک شهروند اروپایی می تواند در حوزه ی
ترکیب، کت و شلوار بپوشد یا شلوارک و پیراهن و یا ...
و در حوزه ی گزینش با انتخاب طرح ،مدل و شکل هر کدام روبروست
که بارت اولی را همچون زبان و دومی را همچون گفتار
(به نوعی استفاده ی شخصی از زبان) می داند.


دایره ی محدوده ی این انتخاب در هرمنطقه متفاوت است.
مثلا در جنگل های آمازون اصولا دایره تعطیل از آن طرف!!
و در کشوری دایره تعطیل از این طرف!!

*و در نتیجه به این نکته ی مهم می رسیم که:حدود هنجارشکنی که به
نوعی تخطی از قواعد این دو محور است(به شکل ادبی آشنابیی زدایی)
در هر منطقه متفاوت خواهد بود.
به عنوان مثال پوشیدن کت و شلوار در قبیله ای در آمازون همانقدر
هنجارشکنانه است که اتصال مقادیری برگ به خود در اروپا(که البته
جاهایی امکانش هست!) و نصب عینک بر بام پیشانی دربلادی دیگر!!
و شاید هر سه برای مردم آن منطقه خنده آور و یا تعجب انگیز
(البته دوتای اول از آنطرف و سومی از اینطرف!)

..............................................
نکته ی سوم:

به چه زبانی می خوریم؟
به چگونه خوردنی می خندیم؟

که شباهتی بسیار با پوشاک دارد.
به این معنی که هر فرهنگ و منطقه ای زبان خود را دارد
و باز در دو محور قابل بررسی
که قواعد این دو محور فرهنگ غذایی منطقه ای را تشکیل می دهند.
و خود نتیجه ی پیشینه ای تاریخی ، اجتماعی، اقتصادی و ...
و قواعد در منطقه های مختلف متفاوت و در نتیجه فرهنگ ها متفاوت.

به عنوان مثال ممکن است در کشوری در محور ترکیب به صورت:
پیش غذا+غدای اصلی+دسر+نوشیدنی باشد
و در کشوری:
نوشیدنی+غذای اصلی+دسر
و هر دو با امکان انتخاب های متفاوت در محور گزینش.
و حتی گاه قواعدی در محور گزینش.
به عنوان مثال خوردن چند نوشیدنی خاص و یا استفاده از سوپ
به عنوان پیش غذا در یک کشور یا منطقه.

و باز با توجه به این مطالب شکل ها ی آشنایی زدایی قابل بررسی است.
که با به هم ریختن قواعد این دو محور اتفاق می افتد.
و به عنوان مثال خوردن قهوه به همراه آبگوشت در جایی همانقدر تعجب برانگیز
می شود که خوردن دوغ با پیتزا.
* البته یک نکته ی بسیار مهم اینکه درست همچون ادبیات همین مقوله های نا آشنا
و شاید در ابتدا تعجب برانگیزبه مرور زمان می توانند آشنا
و در نتیجه تبدیل به فرهنگ جامعه ای شوند.


.........................................
و دست آخر نکته ی چهارم

و پرسش ها ی پیش رو:
-شباهت ها ی کودک و هنرمند چیست؟ تفاوت ها کدام است؟
-زبان شخصی چیست؟
-آیا زندگی زبانی شخصی دارد؟
-محدوده ی فردیت کجاست؟
-ما با چه فرهنگی زندگی میکنیم؟
-تولید فرهنگ چگونه است؟ و انتقال آن چگونه؟
-رابطه ی آزادی با زبان جیست؟
و...

......................................................
این مطالب به عنوان جرقه هاییست برای آغاز فکر و گفتگو
و به دلیل اهمیت زمان در این روزگار تا حد ممکن خلاصه...
به امید ادامه و همراهی...

روزبه سوهانی


شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۹

به ارشاد علیجانی - برای سالروز سرآغازت...


من و تو پیراهن های یک بند رختیم...



روزبه سوهانی

جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۹

از احمدرضا احمدی

آسمان خانه‌ی ما


من تمام پله‌ها را آبی رفتم

آسمان خانه‌ی ما

آسمان خانه‌ی همسایه نبود

من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت.

من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب من

من فقط سفیدی اسب را گریستم

اسب مرا درو کردند.



وبلاگ شاعر

............................................

نقدی به منظور واشکافی اثر و نه معنا کردن آن :

..................................

بخش اول:

-نکته ی اول اینست که ما به عنوان اثری مستقل به این شعر بپردازیم

و یا به عنوان اثری در مجموعه ی آثار مولف که من این مطلب را با توجه

به شکل اول می نویسم.

-در اثر با زبانی ساده روبروییم و فعلهای زیاد که به موسیقی شکل میدهند.

در شعر آزاد ایجاد ریتم شبیه به ایجاد ریتم به کمک تدوین در سینماست

و با کات ها یی که در عبارات صورت می گیرد به دست می آید ،ضمن اینکه

هر کلمه نیز موسیقی خود را دارد(البته در حوزه ها ی زبانی مختلف

این موسیقی متفاوت خواهد بود به عنوان مثال موسیقی واژه ی "آسمان" در زبان فارسی

بامعادل انگلیسی آن "sky" متفاوت خواهد بود و در صورت ترجمه تغییر خواهد کرد

اما موسیقی که با تدوین اثر به دست می آید می تواند قابل انتقال باشد.

که خود مطلبیست مفصل و قابل بحث در حوزه ی ترجمه و زبان که به مجالی دیگر می سپارم)

پس در این اثر فعل ها به موسیقی و همینطور فرم احساسی شکل میدهند.

به مکث و فاصله ی بین جمله ها دقت کنید:


...من تمام گندم زارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم...


اما در جایی از کار که به کلمه ی جاده می رسیم

فرم بلندی جاده در بلندی جمله دیده می شود و از کات خبری نیست

و فعل می دیدم با "که" به جمله ی بعد متصل می شود و در ضمن

فعل عبارت حالت استمراری به خود می گیرد:


...من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندم زار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت...



-در کار با یک" من" تنها روبرو می شویم و کل اثر مونولوگ ها ی

این "من" است که تا پایان کار تکرار می شود.

و تنها آسمان خانه است که به "ما" می رسد.

فعل ها ی به کار رفته درکار هم در زمان گذشته اتفاق می افتند و همه

جز فعل پایانی در حالت مفرد.

این زمان گذشته حسی دور و از دست رفته را به کار منتقل می کند.

که نکته ایست قابل توجه .

همچون تفاوت عکس و فیلم ؛ در عکس با زمانی از دست رفته،ایستاده و دور

روبروییم و تمامیتی بسته و در فیلم حس حضور زمان( حتی اگر فیلمی از گذشته

و یا در مورد گذشته باشد) در جریان است، چیزی که در عکس اتفاق نمی افتد.

و شاید به این اعتبار عکس ثبت مرگ لحظه ایست ، و در ذات خود اندوهگین

با فعلی گذشته.

و این زمان نکته ی بسیار مهمی درباب روایت تصویر در شعر است.

به عنوان مثال در هایکو ما یا با فعل روبرو نیستیم و یا فعل در زمان حال جریان دارد

و به زنده بودن اثر می انجامد...

- این تنها بابی بود برای آغاز گفتگو (و طبعا نه کامل و نه کافی)

در مورد یک اثر و جا برای بیشتر نوشتن بسیار.

به امید ادامه و همراهی ...

.................................

روزبه سوهانی