شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۹

ادامه ی یک گفتگو

سلام
.....................................
نکته ی اول:

آیا یک اثر هنری سطوح مختف و متفاوتی از لذت را برای مخاطب فراهم می آورد؟
و آیا رسیدن به این سطوح متفاوت لذت به ابزار و شناخت متفاوت نیاز دارد؟
برای پاسخ به مثال "دریاچه " رجوع میکنم.
به دریاچه ای برخورد میکنم،
و برای لذت بردن از آن شیوه ها و راه های مختلفی پیش رو دارم،

که هر کدام به ابزار و آموزه های متفاوتی نیازمند است.
اگر شنا بلد نباشم، یا لباس مناسبش را نداشته باشم
و یا به دلیل نداشتن شناخت از دریاچه حتی جرات

پا در آب گذاشتن هم نداشته باشم میتوان بر تخته سنگی نشست و به دور دست خیره شد.
اما با داشتن هر کدام از آن امکانات و آموزه ها
نوع و جنس لذت بردن هم متفاوت خواهد بود.

پس اگر شنا بلد باشم،از دریاچه شناخت داشته باشم و یا لوازم قواصی هم داشته باشم با
گزینه های بسیار بیشتری برای لذت بردن در سطوح متفاوت روبه رو خواهم بود.
این به معنای بی ارزش شماردن سطوح متفاوت لذت بردن نیست بلکه شاید بیان تفاوت
آنهاست .
میتوان لذت بردن یک کودک و یک موسیقیدان از "تابستان ویوالدی" را مثال آورد
که در سطوح متفاوتی اتفاق می افتد و شاید غیر قابل ارزشگذاری وقیاس، اما تنها در باب لذت.
و نه شناخت زیباییشناسیک و توان درک و دریافت و رسیدن به دایره ی وسیعتر
دلالت های معنایی یک اثربه منظور واشکافی هر چه بیشترآن ؛
که اینجا بحث تفاوت بسیار پرنگتر میشود.
به عنوان مثال شناخت آدم بر سنگ کنار دریاچه نشسته را با کسی که هم بر آن سنگ نشته
هم شنا کرده هم قواصی کرده و هم اطلاعات دقیقی از اکوسیستم و شرایط زمین شناسی
پیدایش دریاچه دارد وچندین دریاچه ی دیگر را دیده مقایسه کنیم. و جایگاه و تفاوت این دو.

**و این سوال مهم که اصولا آیا هر اثر هنری توان دریاچه بودن را دارد!؟
و یابرخی آثار سرابی بیش نیستند...

......................................................
نکته ی دوم:

سوسور در درسهایی در باره ی زبان شناسی میگوید :
" زبان نظامی از نشانه هاست که عقاید را بیان میکند"

و امبرتو اکو مینویسد:
" نشانه ها تمامی آن چیزهایند که بتوانند به جای چیزی دیگر دلالت معنایی یابند.

وجود این چیزهای دیگر ضروری نیست
یعنی نباید لزوما در جایی و لحظه ای که نشانه آنجا و آن زمان

بیانگر است وجود داشته باشند."
و باز اکو مینویسد:
"نشانه هر چیزیست که استوار به باوری اجتماعی و از پیش پذیرفته به جای چیزی

دیگرمعرفی شود"
و انطور که فرمالیست ها می گویند :
ادبیات نظام خاص نشانه هاست،مشابه با هر نظام دلالت گونه ی دیگر

اما با تمامی نظام های نشانه ای و هنرهای دیگر
در یک نکته ی اصلی تفاوت دارد:ماده ی اصلی آن
و ساختار بنیادینش زبان است.
و این نکات مهم در باب زبان به درک و شناخت گونه های مختلف کارکرد
و ظهور آن در شکل های
گوناگون کمک خواهد کرد.
و اینجاست که سوال گفتگوی پیش باز مطرح میشود.
اینکه زبان شعر چه تفاوتی با زبان هر روزه ،زبان طبیعی،زبان علمی و... دارد؟

یاکوبسن شعر را"کارکرد زیبایی شناسیک زبان"
و "هجوم سازمان یافته و آگاه به زبان هر روزه می داند"

و نکته ی مهم این زبان هر روزه است!!
باختین میگوید"برای انسان هیچ چیز هراس آور تر از نبودن پاسخ نیست"
و نکته ی مهم این هراس است!!
و اینجاست که مساله ی روز مرگی و عادت مطرح میشود.
به نظر شکلوفسکی هنر،ادراک حسی ما را دوباره سازمان میدهد
و در این مسیر قاعده های آشنا
و ساختار های به ظاهر ماندگار واقعیت را دگرگون میکند.
هنر عادت هایمان را تغییر میدهد
و هر چیز آشنا را به چشم ما بیگانه میکند.
میان ما و تمامی چیزهایی که به آن خو گرفته ایم فاصله می اندازد؛
اشیا را چنانکه "برای خود وجود دارند" به ما می نمایاند
و همه چیز را از حاکمیت سویه ی خودکار که زاده ی ادراک حسی ماست می رهاند.
این شاید چکیده ایست از بحث "آشنایی زدایی" که او مطرح کرد.
و میگوید"وظیفه ی شاعر از میان بردن نیروی عادت است"
با مثال ساحل نشینانی که دیگر صدای دریا را نمیشنوند .ساحل نشینانی که عادت کرده اند
و آن صدا حس زیباببشناسیکی را که در مسافری بر می انگیزد درآنان به وجود نمی آورد.
و می نویسد"ما هر روزه به هم نگاه میکنیم ،بی آن که دیگری را ببینیم"

و باز این پرسش اساسی که تمایز متن ادبی با هر متن دیگر در چیست؟

و اینبار هم با یک مثال:
در حال بیرون رفتن از خانه هستم و میخواهم در مورد شیشه ای سم که درون کابینت
است به دوستم که در خانه میماند هشدار و اطلاع بدهم.
چگونه از زبان استفاده میکنم و چه کارکردی از آن را مورد توجه قرار میدهم؟!
اینجا قصد من انتقال معنا و مفهوم خطرناک بودن شیشه به شفاف ترین و سرراست ترین
شکل ممکن به دوستم است. و زبان به عنوان ابزاری برای انتقال این معنا استفاده میشود؛
پس سعی میکنم کاملا از شکل قراردادی و پذیرفته شده و مشترک آن استفاده کنم، از رمزگان مشترک.
پس به عنوان مثال اگر من به زبان فرانسه مسلطم و دوستم نیست نمیتوانم این هشدار را به زبان
فرانسه بدهم و بروم!!! و خدایش بیامرزد...
و بر عکس اگر این دوست کلا یک دوست فرانسوی باشد و من از زبان فرانسه چیزی ندانم
ناچارم رمزگان مشترکی پیدا کنم که در غیر این صورت...خدایش بیامرزد!!!
و حالا اگر هر دو ایرانی باشیم میتوانم بگویم" توی کابینت گوشه ی آشپز خونه ، همون کابینتی که
سفیده،یه شیشه ی کوچیک زرد رنگ هست که توش سم ریختم"
که شاید اینبار اجالاتا خدایش نیامرزد!!!
اینجا زبان تنها وسیله ایست برای انتقال معنا. و تاکیدی بر کارکرد آن در انتقال معنایی مشخص.
و نمیتوان دنبال کارکرد زیبایی شناسیک زبان بود . و نمیتوان مجاز و استعاره و ایهام و ... را
به کار برد،چون به هیچ عنوان هدف رسیدن به ایجاد معناهای متفاوت در متن نیست و بر عکس
گرفتن امکان چند معنایی شدن و تاویل آن تا حد ممکن است.
پس مثلا نمیتوانم(صلاح نیست!) بگویم"در به هم پیوستگی سفیدی چوب هایی در کناره ها،
نیستی را به قناری غمگینی سپرده ام ...
که خدایش دوباره بیامرزد...!!!
.................................................
اما نکات اساسی و مهم دیگری هم در این مورد پیش می آیند.
که یکی از مهمترین آنها فاصله ی متن ادبی تا شعر
و تفاوت آنهاست که شاید بحث را پیچیده تر کند؛

که امیدوارم در گفتگوهای بعدی به آن برسییم.
و همچنین به طور جامع تری به زبان روزمره،زبان ادبی و آشنایی زدایی بپردازیم.
به امید ادامه...
......................................................
روزبه سوهانی

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

آغاز یک گفتگو

سلام آقای سوهانی
............................................

چند نكته:

1.من منتقد نيستم چون ميدانم:
"منتقد كسي است كه جاده ها را ميشناسد اما رانندگي نميداند! كنت تينان"

2.من شاعر نيستم.نويسنده هم.

3.من فقط يك خواننده شعر هستم .شما فرض كن از ادبيات تنها خواندن و نوشتن ميدانم.

4.من نمی دانم انگيزه شخص شما از سرودن و انتشار شعر چيست.

5.تنها ميدانم من از آن لذت نميبرم و معنايي نيز در آن نميابم.
نميدانم چقدر خوب است كه شعر مخاطب خاص داشته باشد.
يا چنان موجزو پر كنايه باشد كه نامفهوم شود.
ابهام ،استعاره و تشبيه در خدمت مفهومند، نه خود هدف شعر!
مدتهاست دردانشگاه و در وبلاگتان اشعارتان را خوانده ام ،بارها، زمان گذاشتم اما...
البته نيما را هم كسي نفهميد، فروغ را هم ...
خدا كند نوه هايتان به وجودتان افتخار كنند!
احتمال محتمل ديگري هم هست كه اين نگاه تنها من باشد.

6.در ضمن من ميدانم :"كسي كه ميتواند عمل ميكند و كسي كه نميتواند درسش رامیدهد."
پس جسارت مرا ببخشيد اگر نخواسته بوديد نمی نوشتم.

سعیده میرزایی

...................................................................................
سلام
-بینهایت ازتون ممنونم که درخواستمو پذیرفتین و دلایلتونو گفتید
و اینو کاملا بی اغراق و بدون ذره ای ناراحتی میگم.
چون کاملا به چالش،سنتز و دیالوگ اعتقاد دارم و ازش لذت میبرم
که فقط در این صورت یک نیروی پیش برنده به وجود میاد.

-در مورد نظرتون راجع به شعرام به هیچ عنوان نمیتونم و نمیخوام دفاعیه ای داشته باشم
چون اعتقاد دارم یه اثر هنری بعد از به وجود اومدن
تبدیل به یه وجود مستقل میشه که خودش باید بتونه از خودش دفاع کنه و به حیاتش ادامه بده
که در غیر اینصورت جزو آثاری در گورستان تاریخ میشه.

-اما در مورد بقیه ی مطلالب میشه بحث کرد که فکر میکنم جالب و مفید باشه

1.یه اثر هنری بدون مخاطب قابل تصور نیست
و این مخاطبه که میتونه به اون حیات بده وباعث ادامه پیدا کردن این حیات بشه .
مثل این میمونه که فرض کنیم من بعد از کشیدن یه تابلو
بدون اینکه هیچکی اونو ببینه برای همیشه خاکش کنم
که حتی در این صورتم اون اثر یه مخاطب داشته و اون خود مولفه!

2.هر اثر هنری رمزگان خاص خودشو داره که با استفاده از اون با مخاطبش ارتباط برقرار میکنه.
و در مورد هنر هایی که از رمزگان مشترکی استفاده میکنن
اتفاقا نکته ی مهم برای درک تفاوتهادرک تفاوت شیوه و شکل به کار گیری رمزگان در اوناست.
...........................................
بنا به نظریه ی یاکوبسن:
کنش ارتباط کلامی شش عنصر اصلی دارد:
1:فرستنده ی پیام(که میشود از آن به عنوان مولف یاد کرد مثل یک نویسنده یا یک نقاش یا ...)
2: پیام(سویه ی معناشناسیک و نهایی وجه ارتباط)
3:گیرنده
4:زمینه(که به موقعیت نشانه شناسیک،
تاریخی-اجتماعی،روانشناسیک،فلسفی،
اخلاقی و در کل به افق های دلالت های فرهنگی ویژه ای وابسته است-و نکته ی مهم این است که زمینه مفهومی دقیق و قطعی نیست)
5:رمزگان(مثلا یک شعر در پیکر رمزگان
زبانشناسیک جای میگیرد)
6:تماس(مثلا قطعه شعری را میتوان خواند،شنید،میتواند در مجله ای باشد و یا کتابی و یا...)
...................................................

*که در پیام های ادبی به شکل خاصی رمزگان اهمیت داره ، به ویژه در شعر.

و اینجاست که این سوال مهم پیش میاد:
تفاوت آثار متفاوتی که با رمزگان مشترک به وجود میان در چیه!؟
به عنوان مثال تفاوت متن یه سخنرانی علمی با یه شعر چیه؟!
در حالی که هر دو از رمزگان زبانشناسیک استفاده میکنن!
و آیا اصولا تفاوتی هست!؟
....................
امیدوارم این سوالها باب گفتگو و بحث رو باز کنه...
واینجا باید از انتقاد خانم میرزایی و اینکه خیلی راحت مطرحش کردن تشکر کنم
که باعث شد بعد از مدتها باب یه گفتگوی جدی باز شه.
وبه همین دلیل دوست داشتم بحث توی صفحه ی اصلی وبلاگ ادامه پیدا کنه
که شاید دیگران هم بخوان توش شرکت کنن.
به امید ادامه...

.............................................
روزبه سوهانی

پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۹

شعر جهان - ویلیام وردزورث



"ویلـیام ورد‌‌زورث"، د‌‌ر سال 1770 در "کاکرموت"، "کومبرلند"‌‌ به د‌‌نیا آمد‌‌
و سومین فرزند‌‌ از میان پنج فرزند‌‌ خانواد‌‌ه‌اش بود‌‌. وي ماد‌‌رش را د‌‌ر سن
هشت‌سالگی و پد‌‌رش را د‌‌ر سن سیزد‌‌ه ‌سالگی از د‌‌ست د‌‌اد‌‌
و به سبب تهيدستي و نداري، خانواد‌‌ه‌‌ي او از هم پاشید‌‌
و سالها از خواهر دوست داشتني خود‌‌، "د‌‌وروتی"، د‌‌ور ماند‌‌،
ولي چند‌‌ سال پس از آن،‌‌ به كسب دانش د‌‌ر د‌‌انشگاه کمبریج اد‌‌امه د‌‌اد‌‌.
ويليام، د‌‌ر سال 1971 با زنی فرانسوی ازد‌‌واج کرد
‌‌ و يك سال پس از آن، پیش از به دنيا آمدن‌‌ د‌‌خترش،
به دليل ناسازواري‌هاي فرانسه و انگلستان
و نیز به هم ريختن شرايط مالی، به کشورش بازگشت
و براي سالها نتوانست همسر و د‌‌ختر خود‌‌ را ببيند‌‌.
او نخستین سروده‌ي خود‌‌ را با نام
"د‌‌ر باب د‌‌ید‌‌ن گریه‌ی د‌‌وشیزه هلن ماریا ویلیامز د‌‌ر داستان پریشانی"
با نام ساختگي "آکسیلوگوس" [ارزش‌شناس] منتشر کرد‌‌.
سرانجام، وي با انتشار سروده‌‌ي "افسانه‌های غنایی" (Lyrical Ballads)،
یکی از آغازگران دوران رمانتیک شد‌‌.
از سوي ديگر، ويليام وردزورث، يكي از پربارترين سرايندگان
رمانتيك انگلستان است و سبك رمانتيك،
به دست او و دوست سراينده‌اش، "كالريج"،
به اوج شكوفايي و كمال رسيده است.
وي كتاب "افسانه‌هاي غنايي" را به همراه "ساموئل کالریج"
در سال 1798منتشر کرد و ویراسته‌ی دوم کتاب را
در پی گفتگوهايي که با کولریج داشت،
در سال 1800 به چاپ رساند که دربرگيرنده‌ي
سروده‌های تازه‌ای از وردزورث بود.
مقدمه‌ی این كتاب که آن را سند اعلام موجودیت
جنبش رمانتیک به شمار مي‌آورند،
در ویراسته‌ی سوم آن در سال 1802، گسترش بیشتری یافت.
وردزورث در دوران كودكي و جواني با زادگاه خود،
درياچه‌ها، كوهها و تپه‌هاي آن، خو گرفت
و براين باور شد كه طبيعت، مونس و يار بزرگ آدمي و
مربي ذوق و احساسات بشري است؛
به گونه‌اي كه مي‌توان حضور شكوهمندانه‌ي خدا را در آن ديد.
ويليام، بيشتر دوران زندگي خود را در كنار مردم روستايي گذراند
و سادگي سروده‌هاي او نيز به همين زندگي ساده و آرام باز مي‌گردد.
"دوروتي"، خواهر وردزورث، همدم زندگاني او بود
و در تدوين سروده‌هايش او را ياري مي‌داد.
ويليام در سال 1830 و پس از آن، آنچنان پرآوازه شده بود
كه همگان او را گرامي مي داشتند.
دانشگاههاي "درام" و "آكسفورد"
با دادن درجه‌ي افتخاري به او، وي را ستودند.
ویلیام وردزورث که در کودکی و جوانی
به پُر هوسی و خودسری نام‌آور بود،
در سن بيست سالگی، پیاده به فرانسه رفت
تا به جشن سالگرد انقلاب این کشور بپیوندد،
ولي در میان‌سالي، محافظه‌کارتر شد
و از سال 1843 تا پایان زندگي خود‌‌،
مقام "ملک‌الشعرای" دربار انگلستان را د‌‌اشت.
-همچنین کتاب "پرلود" از دیگر آثار مهم او به شمار می رود.
.............................................
تنها بودم و سرگردان چون ابری...


تنها بودم و سرگردان چون ابری

شناور بر فراز تپه‌ها و دره‌ها

ناگهان جماعتی را دیدم

لشکری از نرگس‌های طلایی

رقصان و لرزان از نسیم

پیوسته چون ستارگان درخشان

که در راه شیری چشمک می‌زنند

آن‌ها هم بر خط بی‌پایانی در حاشیه‌ی خلیج،

صف کشیده بودند:

ده‌هزارتاشان را در یک نگاه دیدم

که در رقصی پرشور سر‌می‌جنباندند

موج‌های کنارشان هم می‌رقصیدند؛ اما آن‌ها

در شادمانی دست موج‌ها را از پشت بسته بودند

شاعر چگونه سرخوش نباشد

در چنان گروه شادمانی:

من خیره ماندم و اندیشیدم

به ثروتی که این منظره نصیبم کرده بود:

بارها وقتی که بی‌حال و افسرده

بر تختم می‌خوابم

آن‌ها به جلوه می‌آیند در چشم دل‌ام

-که شادکامی وقت تنهایی‌ست-

آن‌گاه قلبم از لذت پر می‌شود

و می‌رقصد با نرگس‌ها


مترجم:رضا مهرعلیان
.............................................
منابع:
www.rahpoo.com
www.vazna.com



شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

در آستانه - از احمد شاملو


باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)

چهارشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۹

سبک شناسی شعر کلاسیک

شعرقرن ششم
...............................
علل تغییر سبک خراسانی:

-تاسیس مدارس دینی و رواج معارف اسلامی
-اخطلاط مردم خراسان و عراق(تغییر پایتخت از غزنین به اصفهان)
-درسی شدن فارسی دری
-رواج تصوف و فعالیت صوفیان(تحریک سلجوقیان برای حمله به غزنویان)
-ادای دین سلجوقیان بعد از تسلط به صوفیه و ساختن خانقاه های بسیار
-تاسیس مدارس و آشنای با کتب ادبی زبان عربی
-فاضل شدن شاعران علاوه بر شاعر بودن(اشاره به علوم در شعر)
-ممنوع شدن علوم عقلی در مدارس و فقط علوم دینی و ادبیات
-تاسیس مدارس تدریس علوم دینی بسیار توسط نظام الملک(نظامیه ها)
-از میان رفتن نهضت شعوبیه(افرادی ملی و ضد عرب که فضیلت را فقط در تقوی میدانستند)
-حمله و تعریض به شاهنامه ها(امیر معزی شاهنامه ی فردوسی را دروغ و نیرنگ میداند)
-عدم توجه سلجوقیان به شعر و شاعری(عقب نشینی قصیده و مدح و رواج غزل)
به همین دلیل یکی از مضامین این دوره شکایت شاعران از کسادی بازار شعر و شاعریست
-جنگ های داخلی
............................................
شعرای دوره ی اول تسلط سلجوقیان

-ابو سعید ابوالخیر

ما را نبود دلی که کار آید از او
جز ناله که هر دمی هزار آید از او
چندان گریم که کوچه ها گل گردند
نی روید و ناله های زار آید از او

-فخر الدین اسعد گرگانی(منظوم کردن داستان ویس و رامین از پهلوی به دری)

-بابا طاهر

-اسدی طوسی(صاحب مثنوی حماسی گرشاسب نامه)

-ازرقی حروی(سندبادنامه)

-قطران(اولین شاعر آذربایجان/مقلد عنصری و فرخی)

-ناصر خسرو(نظر منفی نسبت به غزل و مضامین عاشقانه/شعر مذهبی ادبی/اوزان سنگین و قوافی مشکل و لغات اصیل)

..................................................
سه سبک مهم شعری در قرن ششم:

-سبک خراسانی(مانند معزی و ادیب)

-سبک آذربایجانی(مانند خاقانی ونظامی)زبان سبک خراسانی و فکر و مختصات عراقی.

-سبک بین خراسانی و عراقی(مانند انوری و ظهیر)غزل به سبک عراقی و قصیده به سبک خراسانی.

..............................................................


یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۹

شعری از حوریه موسوی


هر چقدر درون جغرافیا ورق بخوری

معتدل ترین

یعنی تو

یعنی آغوشت را برای

فرو نشسته ترین انگشتان باز کن

دیرهم باشی

من از زمین بیرون می کشانمت

آن گاه پس از

چرخیدن خاک درون تنت

از تو خواهم پرسید

در گوشه ای از جهان

خنده ای

بی انتها

برای من

آیا هست؟


وبلاگ شاعر

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

سبک شناسی شعر کلاسیک

سبک خراسانی
.............................
دوره ی غزنویان
...................................
-فروکش کردن تب شاهنامه سرایی
-متوقف شدن اعیاد و مراسم ایرانی
-پرداختن به معارف اسلامی و ترویج زبان عربی
-روق زیاد بازار مدح
-از حد تعادل خارج شن دامنه ی اغراق
-کاسته شدن از لغات مهجور فارسی
-اساس بر تشبیه محسوس به محسوس


شعرای مهم:

-عنصری(ملک الشعرای دربار محمود/نمونه ی اعلای قصیده پردازی)

-فرخی سیستانی(قصاید سهل و ممتنع که بیشتر جنبه ی غنایی دارد و تغزلات آنها مشهور است
و چندان با اشارات علمی و ترکیبات عربی سروکار ندارد)

-منوچهری دامغانی(شاعر دربار مسعود غزنوی/توجه زیاد به لغات و جملات عربی/شاعر طبیعت
اصطلاحات زیاد موسیقی/او را واضع مسمط میدانند/معروف به شاعر شب/استاد تشبیه محسوس به محسوس)
..................................................


منبع: سبک شناسی شعر- سیروس شمیسا

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

سبک شناسی شعر کلاسیک

سبک خراسانی(دوره ی طاهریان-صفاریان-سامانیان)
...........................................
دوره ها ی تاریخی:
-طاهری
-صفاری
-سامانی
-غزنوی
.........................................
دوره ی طاهریان و صفاریان:

شعرای مهم:

-محمد بن وصیف(اواسط قرن سوم- شروع شعر فارسی با قصیده ای از او)

-بسام کرد

-فیروز مشرقی(در عصر عمروبن لیث صفاری)

-ابوسلیک گرگانی

-حنظله

-محمود وراق هروی

-مسعودی مروزی(شاهنامه ای سروده که سه بیتش مانده)


سبک این دوره:
بیشتر از نوع ادب تعلیمی که با لحنی حماسی در باب مهتری وخوی آزادگی داشتن
پند و اندرز می دهند.
بیشتر قطعه هستند و دو بیتی.
صنایع ادبی ندارند- تصویری نیستند-مستقیم و حرفی هستند و مبتنی بر منطق نثری موزون شده.
..........................................
دوره ی سامانیان:

-دوره ی رواج و تثبیت نظم فارسی
-سامانیان بسیار فرهنگ دوست بودند

شعرای مهم:

-رودکی(مثنوی وقصیده دارد-شعر او نمونه ی کامل سبک خراسانی قرن چهارم است- اشتمال بر
لغات مهجور-روح حماسی-روحیه ی شاد و سهل گیری در شعر)

-شهید بلخی(اولین غزل در آثار اوست با این مطلع:
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی/که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی)

ابو شکور بلخی(مثنوی به نام آفرین نامه دارد: به دشمن برت استواری مباد/که دشمن درختیست خشک از نهاد)

-دقیقی(به کار مدح توجه خاصی داشته- قبل از فردوسی به نظم شاهنامه پرداخت و گشتاسب نامه اش
که 1000 بیت است در شاهنامه آمده است و فردوسی از آن انتقاد تندی کرده- علاقه به زرتشت و
اصطلاحات زرتشتی دارد)

-کسایی مروزی(شیعی بود و از شهدای کربلا یاد کرده-از مدح بد میگوید-از غزل به معنای ابیات عاشقانه در
ابتدای قصیده نکوهش میکند-به زهد و وعظ توجه دارد و به این جهت مورد توجه ناصر خسرو قرار میگیرد)

-فردوسی(بزرگترین شاعر این دوره)

-منجیک ترمذی

-رابعه

در سبک این دوره:
-به لحاظ زبان مختصات فارسی کهن و سبک خراسانی
-حماسی/پند و اندرزی/شاد و به دور از یاس/خالی از اصطلاحات نجومی و طبی/اشاره بسیار کم به آیات و احادیث
ـبه لحاظ تشبیه قوی و قالبا از نوع محسوس به محسوس و گاهی محسوس به معقول
و در اواخر قرن چهارم استعاره هم دیده میشود
-بیشتر قطعه
-حرفی و مستقیم
-استفاده ی کم از لغات عربی
-فخیم و آهنگین تر از اشعار دوره ی طاهریان و صفاریان
- بسامد غزل بسیار ناچیز
..................................................


منبع: سبک شناسی شعر - سیروس شمیسا

جمعه، تیر ۱۱، ۱۳۸۹

شعری از روزبه سوهانی


صندلی ها دورتر از آخرین عکسمان

امواج را

تنها

نشسته ام





دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۹

شعر جهان ـ ویلیام بلیک


شاعر و طراح و نقاش بزرگ انگلیسی ۲۸ نوامبر ۱۷۵۷ در خانواده‌ای کم‌درآمد در لندن به دنیا آمد و در ۱۲ اوت ۱۸۲۷ در همان شهر درگذشت.

اشعار بلیک ساده و روان، اما محکم و تکان‌دهنده است. شعر او با تخیلی غریب، تصاویر شگرف و کلامی پیامبرگون، شعر انگلیسی را دگرگون کرد. بسیاری از سخن‌شناسان شکوه زبان بلیک را به شعر شکسپیر مانند کرده‌اند.

ویلیام بلیک بزرگترین نماینده رومانتیسیسم در شعر انگلیسی به شمار می‌رود.

اولین کتاب او طرح‌های شاعرانه (1783)، تنها کتابی بود‌ که د‌ر د‌وران زند‌گی‌اش، به د‌ست ناشری منتشر شد‌. سایر کتاب‌هایش را، خود‌ش، با کمک همسرش کاترین بوچر، تصویرسازی و منتشر کرد‌. آوازهای معصومیت (1789) و آوازهای تجربه (1794) که شامل اشعار «بره»، «ببر» و «لند‌ن»‌ می‌شد‌، از زاویه‌ی د‌ید‌ یک کود‌ک، و با د‌ید‌گاهی مستقیم، ساد‌ه و غیراحساساتی سرود‌ه شد‌ه‌اند‌. بلیک رؤیابین و عارف بود‌ و د‌ر کتاب‌های نبوت خود‌، که شامل کتاب تِل (1789)، ازد‌واج بهشت و د‌وزخ (1790) میلتون (8ـ1804) بود‌ و اورشلیم (20ـ1804)، اساطیر مخصوص به خود‌ را خلق کرد‌ که د‌ر آن‌ها عشق، انرژی، و تخیل با نیروهای منطقِ کاهند‌ه و سرخورد‌گی، به رویارویی برمی‌خیزند‌. نقاشی‌ها و حکاکی‌های بلیک، به‌ویژه تصویرسازی‌هایی که برای کتاب‌های خود‌ش، آثار میلتون، و کتاب ایوب کرد‌ه، د‌ر زمینه‌ی نمایش کالبد‌شناسی انسان و قالب‌های طبیعی د‌یگر، هم واقع‌گرایانه‌اند‌ و هم به‌گونه‌ی د‌رخشانی تخیل‌برانگیز. بلیک موجود‌ات خیالی را با جزئیات د‌قیقی ترسیم می‌کند‌. بلیک تا مد‌ت‌ها پس از مرگش، با اقبال منتقد‌ان روبه‌رو نشد

هنر طراحی و نگارگری بلیک، به هیچ مکتب و اسلوبی وامدار نیست. این هنر عاصی سری در هنر غارنشینی دارد و پایی در مکتب رومانتیک مدرن. با وجود تأثیرات آشکار از سبک گوتیک و انقلاب رنسانس، نقش او یکه و خودویژه است.

ویلیام بلیک منبع الهام خود را در درون پرغوغای خود یافته بود. از سبک‌ها و شگردها را به خوبی می‌شناخت، اما به سلیقه‌ها و پسندهای زمانه بی‌اعتنا بود. در ناسازگاری با ابنای روزگار و سرپیچی از هنجارهای زمانه تا آنجا پیش رفت که بیشتر مردم او را "دیوانه" دانستند.

بلیک مانند "عقلای مجانین" پیوسته مردم را از نظر (بینش) درون و تجلی تجارب شهودآمیز خود باخبر می‌ساخت، اما کمتر کسی به کار و تلاش او توجه می‌کرد.

بلیک کتاب‌های شعر خود را به تنهایی، و گاه به کمک همسرش تولید و عرضه می‌کرد: از ترسیم و تذهیب تا چاپ و صحافی را خود انجام می‌داد، بی آنکه دغدغه مشتری داشته باشد. در پیشرفت شگردهای حکاکی روی مس و گرآورسازی به نوآوری‌های مهمی دست زد.

بلیک بیشتر عمر خود را با فقر و محرومیت به سر برد، اما با وجد و نشاطی که از هنر او برمی‌جوشید، خود را روی زمین از هر آدمی شادتر می‌دید. در واپسین دم، که هنوز گرماگرم کار و آفرینش بود، در بستر مرگ گفت: "عاقبت به سرزمینی می‌روم که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم.» به قول عارف شرقی: ما زبالاییم، بالا می‌رویم...

ویلیام بلیک رازی بزرگ در تاریخ هنر باقی مانده است، و امروز گرانبهاتر از هر زمانی دیگر.

.............................................................

شعری از ویلیام بلیک - مترجم: سیاوش ضمیران


گل آفتاب‌گردان

خسته از روزگار

در جست‌و‌جوی خورشید

فرسنگ‌های مانده

تا به آن طلاکده‌ی دل‌فریب را می‌شمارد.

سرزمینی که جوانی

آرزوی نیل به‌دان را

به گور می‌برد.

و باکره‌گان پریده‌ْرنگ

کفن‌ْپوش

از سپیدی برف

در سپیدی برف

از گورهاشان برمی‌جهند و

در پی کوچ بدان جا هستند.

به دیاری که آفتاب‌گردانک من

قصد رفتن دارد.
............................................

منابع: BBCفارسی - وازنا




سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹

شعری از روزبه سوهانی


آنسوتر از نگاه تو
آسمان
می ایستد
وقتی که خاک
ادامه ی آخرین بال های پرنده ای باشد و
دستانت
تمام یک روز بارانی را به پنجره بیاورد

آنسوتر از نگاه تو
شهر
آغشته به تپش های پیراهنی می شود
که سراسر التهاب مویت را
به نفس های کوچه
می بارد
ایستاده میان دفتری گل آلود
در بی تابی آخرین برگ ها
در انگشتانت
که پنجره ای به آسمان
خواهند کشاند


وآنسوتر از تمام یک روز بارانی
شهر
در گامهای من
در بی قراری بوی پرنده و روسری
و در آخرین تپش های نگاه تو
فرو
خواهد
رفت

دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۹

پیشگامان شعر نو - میرزاده ی عشقی


میرزاده عشقی نام اصلیش «سید محمدرضا کردستانی» و فرزند «حاج سید ابوالقاسم کردستانی» بود و در تاریخ دوازدهم جمادی‌الآخر سال ۱۳۱۲ هجری قمری مطابق ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی و سال ۱۸۹۴ میلادی زاده شد.
سالهای کودکی را در مکاتب محلی واز سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاه‌های «الفت» و «آلیانس» به تحصیل فارسی و فرانسه اشتغال داشته، پیش از آنکه گواهی نامه از این مدرسه دریافت کند در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته و به زبان فرانسه مسلط شد.
دوره تحصیلی وی تا سن هفده سالگی بیشتر طول نکشید، در آغاز سن ۱۵ سالگی به اصفهان رفت، سپس برای اتمام تحصیلات به تهران آمد، بیش از سه ماه نگذشت که به همدان باز گشت وچهار ماه بعدش به اصرار پدر برای تحصیل عازم پایتخت شد ولی عشقی از تهران به رشت و بندر انزلی رهسپار واز آنجا به مرکز باز آمد.
هنگامی که در همدان بسر می‌برد اوائل جنگ جهانی اول ۱۹۱۴-۱۹۱۸ میلادی به عبارت دیگر دوره کشمکش سیاست متفقین و دول متحده بود. عشقی به هواخواهی از عثمانی‌ها پرداخت و زمانی که چند هزار تن مهاجر ایرانی در عبور از غرب ایران به سوی استانبول می‌رفتند او هم به آنها پیوست و همراه مهاجرین به آنجا رفت.
عشقی چند سالی در استانبول بود، در شعبه علوم اجتماعی و فلسفه دارالفنون باب عالی جزء مستمعین آزاد حضور می‌یافت، پیش از این سفر هم یک باربه همراهی آلمانیها به بیجار و کردستان رفته بود.
«اپرای رستاخیز شهریاران ایران» را عشقی در استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات اواز ویرانه‌های مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بوده‌است.
در سال ۱۳۳۳ ه. ق. «روزنامه عشقی» را در همدان انتشار داد. «نوروزی نامه» را نیز در سال ۱۳۳۶ ه. ق. پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود.
عشقی از استانبول به همدان رفت و باز به تهران شتافت. او چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد، قطعه «کفن سیاه» را در باب روزگار زنان و حجاب آنان با نوشت.
عشقی گاه گاهی در روزنامه‌ها و مجلات اشعار و مقالاتی منتشر می‌ساخت که بیشتر جنبهٔ وطنی واجتماعی داشت، چندی هم شخصا روزنامه «قرن بیستم» را باقطع بزرگ در چهار صفحه منتشر می‌کرد که امتیازش به خود او تعلق داشت لیکن بیش از ۱۷ شماره انتشار نیافت.
او در روز ۱۲ تیرماه ۱۳۰۳ خورشیدی، در تهران هدف گلولهٔ افراد ناشناس قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.
.......................................................
ـ نیما در مورد هو میگوید: "عشقی فقط شاعر این دوره بود اگر باقی میماند و معایبش را رفع میکرد"
ـ نخستین کسی که رسما به شعر نیمایی توجه نشان داد عشقی بود.
ـ اما اود خود را بنیانگذار ادبیات نوین ایران میداند.
شمس لنگرودی در تاریخ تحلیلی شعر نو میگوید : " عشقی تابع نیما نبود. او تابع شعر مترقی زمانه ی خود بود"
ـ او مجموعا پنج شعر به شیوهی نو دارد که دو تای آ‌نها یعنی "ایده آل" و "کفن سیاه" انحراف جدی تری از شعر سنتی دارند.
ـ او در مقدمه ی ایده آل مینویسد : " سه تابلو : شب مهتاب . روز مرگ مریم و سرگذشت پدر مردم و ایده آل او به عقیده ی سراینده
دیباچه ی انقلاب ادبیات ایران است"
......................................................
ابتدای شعر "شب مهتاب" تابلوی اول از سه تابلوی ایده آل


اوائل گل سرخ است و انتهای بهار
نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار
جوار دره ی دربند و دامن کهسار
فضای شمران اندک ز قرب مغرب تار
هنوز بر اثر روز بر فراز اوین...

.....................................................
منابع:
-ویکیپدیا
-کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو


شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

شعر جهان - اندرو مارول


این طنز پرداز و شاعر متافیزیکال انگلیسی در سال 1638 از دانشگاه کمبریج
فارق التحصیل شد و بعد به گشت و گذار در اروپا پرداخت و در سال 1650
به انگلستان بازگشت.
در دوران انقلاب به معاونت "جان میلتون" منصوب شد.
او در دوران حیاتش فقط به عنوان نویسنده ی قطعات طنز و فکاهی به نظم و
نثر اندک شهرتی داشت و سروده های جدیش پس از مرگ او چاپ شد.
او اکنون از مهمترین سرایندگان سبک متافیزیک در کنار "جرج هربرت"
محسوب می شود.
-"به معشوق شرمرویش" بهترین سروده ی او شناخته میشود.
........................................
ابتدای شعر " به معشوق شرمرویش "- ترجمه ی سعید سعید پور


اگر زمان و جهان به دلخواه بود
این شرمروییت نگارا گناهی نبود.
می نشستیم واندیشه می کردیم که کجا رویم
و روز بلند عشقمان را چگونه سر کنیم...

نویسندگان میهمان

سلام
برای باهم بودن و در کنار هم بودن تصمیم گرفتیم ستونایی رو طراحی
کنیم تا به وسیله ی اونا دوستای قدیمی و دور و نزدیکو دور هم جمع کنیم
و قرار گذاشتیم اسم و محتوای ستون به اختیار نویسندش باشه
دوستام لطف کردن و پذیرفتن
و این اتفاق با نوشته های دوست عزیز ما بهنام شریفی شروع شد
درستونی با عنوان زیر زمین...

به امید ستون ها ی بیشتر و دوستان بیشتر

که باعث بشه مجازی با هم باشیم.

ارشاد علیجانی - روزبه سوهانی