دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

پیشگامان شعر نو - شمس کسمایی


شمس کسمايي که به سال ۱۲۶۲ ه. ش. در يزد زاده شد بود، پس از ازدواج به همراه همسرش، که تاجر چاي بود، به عشق آباد روسيه (مرکز ترکمنستان کنوني) رفت. وي پس از چهار سال اقامت و به دنبال ورشکستگي شوهرش در سال ۱۲۹۷ ه.ش به همراه همسر و دو فرزندش (صفا و اکبر) به ايران بازگشت و در تبريز، که مقارن آن سالها مرکز جنب و جوش فکري و سياسي بود، ساکن گرديد. از همان آغاز به گروه نويسندگان نشريه تجدد به ميانداري تقي رفعت پيوست و در تحرکات اجتماعي و انقلابي آذربايجان مشارکت فعال داشت. در همين زمان پسرش، که نقاش چيره دستي بود و با چند زبان آشنايي داشت، در مبارزات جنگل کشته شد. ابولاقاسم لاهوتي در شعري با عنوان عمر گل به دلداري مادر داغدار شتافت و خطاب به شمس سرود:
در فراق گل خو اي بلبل
نه فغان برکش و نه زاري کن
صبر بنما و بردباري کن
مکن آشفته موي چون سنبل

شمس زني روشنفکر و آزادي خواه و مستقل بود. زبان روسي و فارسي ميدانست، در آذربايجان ترکي هم آموخت. پس از کشته شدن رفعت و روي کار آمدن رضاشاه، جمع مبارزان آذربايجان پراکنده شدند. همسر شمس به سال ۱۳۰۷ش در گذشت. او با تنها دخترش صفا به يزد رفت و بعد از آن که با شخص ديگري به نام محمدحسين رشتيان ازدواج کرد، زندگي خود و خانواده اش را به تهران منتقل کرد. سالهاي پاياني عمر او در تهران به گوشه نشيني گذشت، با اين حال خانه اش محل رفت و آمد روشنفکران بود تا اين که در سال ۱۳۴۰ ه.ش در گذشت. از اشعار او مقدار کمي باقي مانده است.
از شمس کسمايي در شهريور ماه ۱۲۹۹ش در مجله آزاديستان قطعه شعري با پاره هايي فارغ از قيد تسوي و قافيه بندي معمول پيشينيان منتشر شد که تقليد گونه اي از اشعار اروپايي بود و جزو نخستين نمونه هاي تجدد در شعر فارسي به شمار مي آيد. اينک بخشهايي از آن قطعه:

پرورش طبيعت
ز بسياري آتش مهر و ناز و نوازش
از اين شدت گرمي و روشنايي و تابش
گلستان فکرم
خراب و پريشان شد افسوس
چو گلهاي افسرده افکار بکرم
صفا و طراوت زکف داده گشتند مايوس

بلي، پاي بر دامن و سر به زانو نشينم
که چون نيم وحشي گرفتار يک سرزمينم
نه ياري خيرم
نه نيروي شرم
نه تير و نه تيغم بود، نيست دندان تيزم
نه پاي گريزم
از اين روي در دست همجنس خود در فشارم
ز دنيا و از سلک دنياپرستان کنارم
برآنم که از دامن مادر مهربان سر برآرم



منبع

یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

شعر جهان-ویلیام شکسپیر


ویلیام شکسپیر در ۲۳ آوریل سال ۱۵۶۴ متولد شد.شهرت شکسپیر به عنوان شاعر ، نویسنده، بازیگر و نمایشنامه نویس منحصر به فرد است و برخی او را بزرگترین نمایشنامه نویس تمام دوران می‌دانند اما بسیاری از حقایق زندگی او مبهم است.

ویلیام شکسپیر در ماه آپریل (احتمالا روز بیست و سوم) در استراتفورد متولد شد. پدرش بازرگان پشم و مادرش فرزند زمین داری محلی بود. شکسپیر احتمالا در مدرسه ی گرامر استراتفورد تحصیل و در آنجا اطلاعات ارزشمندی درباره ی لاتین به دست آورده ؛ اما ویلیام رهسپار آکسفورد و یا کمبریج نشد. درباره ی جوانی‌های ویلیام افسانه‌ها یست و در واقع سند مستندی وجود ندارد. اولین مدرکی که ما درباره ی او پس از مراسم تعمید و نام گذاری داریم از ازدواج او با آنی هاداوای anne hathaway در سال ۱۵۸۲ می‌باشد. که ثمره ی آن دختری در سال ۱۵۸۳ و یک دختر و پسر دو قلو در سال ۱۵۸۳ بود. پس از آن ما هیج اطلاعی در باره ی فعالیت‌های او برای ۷ سال نداریم ، اما وی احنمالا پیش از سال ۱۵۹۲ در لندن به عنوان بازیگرکار می‌نموده. در این موقع چندین هیثت بازیگران در لندن و دیگر مناطق وجود داشت که ارتباط شکسپیر با یکی یا بیشتر از آنها همگی حدسیات است. اما ما از ارتباط مفید و طولانی او با موفق ترین دسته بازیگران با نام مردان لرد چامبرلین The Lord Chambelain's Men اطلاع داریم که پس از آمدن جیمز اول به تخت مردان شاه the King's Men نام گرفتند. شکسپیر نه تنها با این گروه بازی کرد بلکه سرانجام سالار صاحب سهم و مدیر نمایشنامه شد. دسته شامل کسانی که در آن روزگار مشهورترین بازیگران بودند می‌شد مانند Richard Burbage (که بی شک خالق نقش‌های هاملت ، لیر و اوتلو بود) همین طور Robert Armin وWill Kempe (بازیگران نمایشنامه ی دلقک و احمق شکسپیر ) همچنین ایشان شناخته شده ترین تئاتر الیزابتی در سال ۱۵۹۹ بودند. شکسپیر در دوران نخستین خود را محدود تئاتر ننموده و در سال ۱۵۹۳ شعر عشقی اساطیری ونوس و آدونیس و در سال پس از آن نیز ربودن لاکریس را منتشرمنتشر ساخت. و تا ۱۵۹۷ وی کامکار شد تا خانه یی نو را در استراتفورد خریداری نماید و اینک او می‌توانست خود را یک جنتلمن بنامد .

فرانسیس میرس Francis Meres در پالادیس تامیا: خزانه هوش(۱۵۹۸) در رابطه با شکسپیر می‌گوید : همانطور که پلاتوس و سنکا Plautus and Seneca بهترین برای کمدی و تراژدی در میان لاتین هستند شکسپیر فاخرترین آنها از هر دو گونه در روی صحنه‌است.

با دو چکامه‌ای که شکسپیر در سال‌های ۱۵۹۳ و ۱۵۹۴ به چاپ رساند اشعار او زودتر از نمایش‌هایش چاپ شدند همینطور باید گفت که بیشتر غزل‌های وی باید در این سال‌ها نوشته شده باشند و نمایش‌های او پس از سال ۱۵۹۴ نمایان شده‌اند و او به طور کلی هر دو سال یکی را ارئه نمود که هریک شامل سرود و آهنگ‌هایی بسیار زیبایی می‌شدند .

نمایش‌های ابتدایی شکسپیر شامل : هنری چهارم ، تیتوس آندرونیکس ، رویای شبی در نیمه ی تابستان ، بازرگان ونیز و ریچار دوم می‌شود که همگی در میانه و اواخر دهه ۱۵۹۰ تاریخ گزاری شده‌اند.

همینطور بعضی از تراژدی‌های مشهور او که در اوایل دهه ۱۶۰۰ گفته شده‌اند شامل : اتللو ، شاه لیر و ماسبت می‌شود. در حدود سال ۱۶۱۰ شکسپیر به استراتفورد برای استراحت بر می‌گردد و با وجود آن به نوشتن ادامه می‌دهد که دوره ی رمان و کمدی-استراتژی او به حساب می‌آید مانند: طوفان، هنری هشتم ، سیمبلاین و داستان زمستان. درمورد غزلیات او می‌توان گفت که نخستین بار در سال ۱۶۰۹ به چاب رسیدند.

ویلیام شکسپیر به تاریخ ۲۳ آوریل ۱۶۱۶ میلادی درگذشت و جسد او دو روز پس از آن در کلیسای مقدس ترینتی به خاک سپردند . او حتی قطعه‌ای ادبی نیز برای روی سنگ قبر خود گفته که بر روی آن حک شده‌است : به خاطر حضرت مسیح از کندن خاکی که اینجا را احاطه کرده خودداری کن ، خجسته باد کسی که این خاک را رها کند و نفرین باد کسی را که استخوان‌های مرا بردارد. او در حالی مرد که به سال ۱۶۱۶ هیچ نسخه ی جمع آوری شده‌ای از آثار شکسپیر وجود نداشت ،و بعضی از آنها در نسخه‌هایی مستقل چاپ شده بودند که همان‌ها هم بدون نظارت ویرایش او بود. و در سال ۱۶۲۳ دو تن از اعضای هیئت شکسپیر جان همینگز و هنری کاندل نسخه‌ای جمع آوری شده از تمام نمایش‌هایش که مورد تصحیح و رسیدگی قرار گرفته شده بود به چاپ رسید که فیرست فالیو first folio نام گرفته شد .
................................................
آثار:


اتلو
مکبث
هملت
ژولیوس سزار
رومئو و ژولیت
تاجر ونیزی
شاه لیر
رویای شب نیمه تابستان
هنری ششم
دو نجیب‌زاده ورونایی
ریچارد سوم
تیتوس آندرونیکوس
کینگ جان
ریچارد دوم
هنری چهارم
کمدی اشتباهات
هیاهوی بسیار برای هیچ
هنری پنجم
تروئیلوس و کریسدا
آنتونیوس و کلئوپاترا
تیمون آتنی
پریکلس
کوریولانوس
حکایت زمستان
هنری هشتم
رام کردن زن سرکش

اشعار غنایی شکسپیر نیز از شاهکارهای شعر و ادبیات انگلیسی است. از آن جمله می‌توان به منظومه‌های زیر اشاره کرد:

مجموعه غزلیات شکسپیر
ونوس و آدونیس
زائر پرشور
...................................................
غزلواره ی 72- (از مجموعه ی "از شکسپیر تا الیوت" ترجمه ی سعید سعیدپور)


به روز مرگ من
چون ناقوس عبوس را بشنوی
که جهانیان را ندا در دهد
که من از این جهان خوار گریخته ام
تا با خوارترین کرم ها درآمیزم
آنگاه دیگر سوگوارم مباش.
نه . چون این ابیات را بخوانی
مبادا دست سراینده اش را به یاد آری
چرا که چندان دوستست میدارم
که بهتر آن میدانم فراموشم کنی
تا آنکه غمگنانه در اندیشه ام باشی
آری با تو میگویم
اگر آنگاه که من با خاک درآمیزم
بر این چکامه نگاهی افکندی
مبادا نام این بیچاره را ورد زبان سازی
زنهار که پس از مرگم جهان فرزانگان
در ناله ات بنگرد و ما را هر دو به ریشخند گیرند.





پیشگامان شعر نو - ابوالقاسم لاهوتی


ابوالقاسم لاهوتی در سال 1305 هجری برابر با 1264خورشیدی در کرمانشاه به دنیا آمد


وی هرگز به ایران بازنگشت و عاقبت در فروردین ماه سال ۱۳۳۶ خورشیدی در مسکو درگذشت. وی در گورستان نووودویچی مدفون گشته است.

منبع:ویکی‌پدیا

.............................


ابوالقاسم لاهوتی در روز 19 مهر ماه 1266 در کرمانشاه به دنیا آمد. پدرش، الهامی، پیشه کفش دوزی داشت و پدروپسر هر دو آزادی خواه بودند. 16 سال داشت که به کمک مالی یکی از دوستان خانواده برای ادامه تحصیل به تهران آمد. و دو سال بعد اولین غزل او که لحن سلحشوری وآزادگی داشت، در روزنامه حبل المتین کلکته منتشر شد.
لاهوتی در سال 1284 شمسی در تهران شب نامه واوراق سیاسی پخش می کرد ودر انقلاب مشروطه خواهی در صف فداییان آزادی قرار داشت. او در سال 1287 در رشت با گروه مستبدان جنگیده وبه پاداش جانفشانی های خود نشان ستارخان گرفت.
نخستین اشعار لاهوتی در روزنامه های آن عهد از جمله ایران نو منتشر می گردید. مجموعه اشعار لاهوتی از سال 1923 تا 1960 میلادی 31 بار به زبان فارسی ، 32 بار به زبان روسی، سه بار به زبان ازبکی وچند بار به زبانهای ارمنی، قرقیزی و.. منتشر شد. روز دوشنبه دهم بهمن ماه 1300 آزادی خواهان آذربایجان به فرماندهی لاهوتی در تبریز قیام کردند وروز دوازدهم بهمن از شرف خانه وارد تبریز شد ومخبرالسلطنه هدایت استاندار آذربایجان را در ژاندارمری توقیف کرد. اما روز نوزدهم آن ماه قوای میاندوآب به تبریز رسید و روز بیستم نزدیک غروب ژاندارمها در جنگ شکست خوردند. لاهوتی با چند تن از رود ارس گذشتند وبه کشور شوروی پناه برد.
شاعر از وطن دور افتاده ایران تا پایان عمر در میان خانواده شوراها به عزت واحترام زیست.

منبع: انجمن شاعران ایران

...............................................
به نقل از شمس لنگرودی در کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو او بین سالهای 1300 تا 1310 نخستین شعر شکسته ونخستین شعر هجایی خود را می سراید.
نخستین شعرشکسته ی او ترجمه ی یکی از آثار ویکتور هوگوست و سنگر خونین نام دارد و دومین اثر او که از اشعار معروف لاهوتیست وحدت و تشکیلات نام دارد و نخستین شعر هجایی او سرود دهقان.
وی در حدود 50 قطعه شعر نو ساخت که از این تعداد 20 قطعه چهار پاره 10 قطعه شکسته و 20 قطعه هجایی بود.
به روایتی نخستین شعر نو در ایران توسط او و در سال 1288 سروده شده است شعری با نام وفای به عهد.
............................................
شعری از او با نام عمر گل که خطاب به خانم شمس کسمایی به مناسبت کشته شدن پسرش نوشته شده:

در فراق گل خود ای بلبل
نه فغان برکش و نه زاری کن
صبر بنماو بردباری کن
مکن آشفته موی چون سنبل

تو که شمس سمای عرفانی
برترین جنس نوع انسانی
باعث افتخار ایرانی
بهتر از هر کسی تو می دانی
که دو روز است عمر دوره ی گل


جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹


باور میکنم سنجاقک رویش می نشیند
انار از لبنانش میچکید
دامن یاغی روزهای گرسنگی را میپوشد
که شرابی شده ناخن‌هایش
که باد شیطنت آمیز میوزد
که این تصویر آنقدردم دستی است مانند دوستش دارم
من باور میکنم به کسی چه؟
ا-ع

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

...


تنت
بی تابی بوی باروت و باران را
به دیوارها می دوزد
ودکمه های شهر
روی فریادهای پیراهنی
باز خواهد شد
پر از صدای بی قراری پنجره ها
که تپش های خیابان را
به آسمان می کشانند

اتاق
یکریز
ریختن
است

و آخرین نفس های پیراهنی
تخت را
خواهد
ایستاد

در من
تلاطم چکیدن انگشتانی
بی تاب رطوبت دیوارهاست
و در تو
باریدن بی قراری خیابان
عریانی شهر را
به آسمان خواهد ریخت.



روزبه سوهانی

سه‌شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

شعری از تقی رفعت


برخيز بامداد جواني ز نو دميد

برخيز صبح خنده نثارت خجسته باد

برخيز روز ورزش و كوشش فرا رسيد

برخيز و عزم جزم كن، اي پور نيكزاد

بر ياس تن مده، مكن از زندگي اميد

بايد براي جنگ بقا نقشه اي كشيد

بايد، چو رفته رفت، به آينده رو نهاد

يك فصل تازه مي دمد از بهر نسل نو

يك نوبهار بارور، آبستن درو

برخيز و حرز جان بكن اين عهد نيكفال

برخيز و باز راست كن قد تهمتن

برخيز و چون كمان كه به زه كرد شست زال

پرتاب كن به جانب فردات جان و تن

تقي رفعت، تجدد، شماره نوروزي 1297 شمسي

پیشگامان شعر نو - تقی رفعت

ديگر شاعري كه پيش از نيما نوپردازي را در شعر پذيرفته « ميرزا تقي خان رفعت» سردبير روزنامه تجدد و مدير مجله ادبي آزاديستان تبريز بود، كه ماهها با غرلسرايان و قصيده گويان متعصب مبارزه كرد، در زمانه اي كه عدول از قواعد عروضي نوعي كفير محسوب مي شد رفعت سرسختانه قواعد را در هم شكست و در برابر انتقادهاي كهنه انديشان مقاومت به خرج داد، با سلاح خود آنان به جنگشان رفت، انتقاد را با انتقاد پاسخ گفت و شعر نو را ضرورت اجتناب ناپذير زمانه دانست.

اما مبارزه كهنه و نو به همت ميرزا تقي خان رفعت در روال منطقي افتاده بود كه با خودكشي او براي مدتي از شور و هيجان افتاد. در آخرين روزهاي تابستان سال 1299 شمسي رفعت خودكشي كرد.

خودكشي رفعت جنجال آفرين نبود، زيرا مردم هنوز شعر نو را باور نكرده بودند و باور شعر نو با نيما آغاز شد، ولي با اين وجود نمي توان همت افرادي مانند رفعت را در نوپردازي، منكر شد.

ميرزا تقي خان رفعت فرزند آقا محمد تبريزي تحصيلات خود را در استانبول انجام داد. چند سال مدير مكتب «ناصري» ايرانيان در طرابوزان بود. در جنگ جهاني اول، حدود سال 1295 شمسي به تبريز آمد و معلم زبان فرانسه در دبيرستان هاي تبريز شد و روزنامه تجدد را كه مديريت آن با شيخ محمد خياباني بود نوشت و نيز در هنگام قيام دموكرات ها مجله ادبي «آزاديستان» را منتشر كرد كه چهار شماره از آن بيرون آمد. رفعت زبان تركي، فارسي و فرانسه را به خوبي مي دانست و به هر سه زبان شعر مي سرود و شعرهاي فارسي او در روزنامه تجدد و مجله آزاديستان چاپ مي شد.

«رفعت پس از آن كه در شهر طرابوزان تحصيلات خود را تكميل كرد، چند سال در همانجا مديريت مدرسه ناصري ايرانيان را عهده دار بود و هم مدتي در مدرسه فرانسوي ها دبيري داشت. وي موقعي كه در طرابوزان اقامت داشت، مقالات علمي، ادبي و سياسي در روزنامه هاي پاريس به امضاي يك نفر ايراني مي نوشت، دولت فرانسه توسط كنسول طرابوزان، مدال افتخار بدو فرستاد. فقيد دانشمند در حقيقت شهيد فضيلت و بلندي مقام ادبي شد.

كار من در گره از پر هنري افتادست دارد از جوهر خود مو قلم فولادم

شادروان رفعت در علم جغرافي و هندسه يد طولاني داشت و در فن رسم و نقاشي استاد زبر دست بود. بدون اغراق جواني تربيت شده و تحصيل كرده اي مانند رفعت كمتر ديده شده، پاكي اخلاق رفعت مورد توجه و تصديق بيگانه و خويش بود، ولي حساس و پرشور، بي گمان دلداده ميهن عزيز بود.2»

«رفعت كه قدي متوسط، جثه اي لاغر، قيافه اي متناسب، چشم و ابروي درشت و سياه، نگاههاي تند و جذاب، رنگي پريده، قلبي از برگ گل نازكتر و دلي حساس و پر از عشق و شور داشت يكي از پيشگامان قيام ملي آذربايجان و هم عهد و مجذوب روح داهي بزرگ ايران شيخ محمد خياباني بود3».

او كه از دل باختگان پرشور و صميمي تجدد ادبي و اجتماعي ايران بود، اعتقاد داشت كه « ادبيات قديمي ما از منابع اوليه خودش دور افتاده، در يك حوزه وسيع تراكم يافته و به حال ركود و سكون در آن رختخواب فراخ مستقر و متوقف شده است، يك سد سديد، كه اختيار داريم آن را يك سد محافظه كاري بناميم، اين امواج متراكم ادبي را در آن حوض وسيع محبوس داشته است. وقتي كه ما مي گوئيم « متصدي هستيم در اين زمنيه جرياني به وجود بياوريم» طبعا” معلوم مي گردد كه مقصود ما و نقشه ما عبارت از رخنه انداختن در بنيان اين سد سديد استمرار و ركود است4». «وي عملا براي رخنه انداختن در اين بنيان هزار ساله به سرودن

شعري پرداخت كه هم از حيث فرم و هم از لحاظ مضمون با شيوه شعري قدما تفاوت داشت، در آن قافيه رعايت نشده و مصرع ها

مساوي نبودند و بدين جهت مورد جمله مدافعين شعر كلاسيك قرار گرفت.

رفعت با نوشتن مقاله هاي انتقادي عميق كه نشانه بينش عميق سياسي و اجتماعي اوست توجه تمام محافل ادبي تهران را به خود جلب مي كند و به نويسندگان روزنامه هاي تهران درس تجدد و آزادي خواهي مي دهد. او با طرح مجادلات سازنده ادبي با ملك الشعراي بهار و ديگران راه را براي پيدايش شعر نو هموار مي كند و با حمله به قلعه هاي كهنه ادبي و مدافعان تحجر، زمينه را براي ظهور نيما آماده مي سازد.1»

« رفعت مي گويد نبايد فراموش كرد كه اساس دعوي فقط دانستن اين است كه آيا افكار و تعليمات شعرا و ادبا و حكماي قديم بري امروز يك ملت معاصر و متجدد كفايت مي دهد يا نه؟ به عبارت اخري آيا اشعار و مثنويات قدما در ما افكار نو، انطباعات نو، اطلاعات نو و تجسسات نو، يك كدام چيز نو، توليد مي كند يا نه؟ و در جواب به بهار در مقاله سعدي كيست؟ بعضي نظريات او را رد مي كند و نظريه تازه اي ارائه مي دهد. او مي گويد بطور كلي بايد امروز ادبيات نوي به وجود آورد. به اعتقاد او ادبيات كلاسيك به هيچ وجه همه نيازهاي مردم قرن بيستم را در ايران برآورده نمي كند و مي گويد وقتي ما بخواهيم، حس ملي و قهرمان پرستي خود را به هيجان بياوريم داستان هاي شاهنامه را مي خوانيم و هنگامي كه نياز به حالت فيلسوفانه يا لذت روحاني و معنوي داشته باشيم گلستان سعدي و بوستان را خواهيم خواند اما هنگامي كه بخواهيم احساسات و نيازهاي امروزين را ارضاء كنيم چه بايد بخوانيم؟ ما در اين زمنيه متاسفانه چيزي نداريم. شعراي عصر ما با آن كه با ما معاصر هستند اما در واقع سعدي ها و فردوسي ها ناكاملند و يا احيانا” از حافظ الهام مي گيرند. آنها نمي توانند روح ما را تسخير كنند آن چنان كه سعدي مي كند و نه مي توانند جراحت روح ما را التيام بخشند و وقتي ما مي خواهيم رهبري فكري كه مسائل مورد نياز ما را بيان كند پيدا كنيم وجود ندارد و همچنان مسائل بغرنج و پيچيده بجاي مي ماند. به همين دليل است كه شعر ما نياز فراواني دارد به دگرگون شدن و تجدد واقعي

مقارن همين ايام در سال 1336 ه.ق در تهران مجله اي داير مي شود به نام «دانشكده» با مديريت محمد تقي بهار، مدير مجله در سرمقاله شماره اول تحت عنوان « مرام ما» نويد مي دهد كه اميدوار است كه نمونه اي از روح نوين ادبيات قرن بيستم بر بنيان محكم زبان فارسي و حفظ لغات زنده و شيرين و امثال و يادگارهاي تاريخي اين لسان نمكين به هموطنان ادب دوست خود عرضه دارد، و بدين وسيله نوعي تجدد ادبي را پيشنهاد مي كند. وي معتقد است كه بايد در ادبيات ما و حتي لغات و اصطلاحات و طرز اداي مقاصد ما تغييراتي حاصل شود. اما اين تغييرات موافق باشد با احتياجات فعلي هيات اجتماعيه و مطابق محيطي كه ما را تكميل خواهد نمود و مي نويسد: «يك تجدد آرام آرام و نرم نرمي را اصل مرام خود ساخته و هنوز جسارت نمي كنيم كه اين تجدد را تيشه عمارات تاريخي پدران شاعر و نياكان اديب خود قرار دهيم. اين است كه ما فعلا” آنها را حرمت نموده و در پهلوي آن عمارات، به ريختن بنيان هاي نو آئين تري كه با سير تكامل، ديوارها و مرزهايش بالا روند مشغول خواهيم شد.»

با اتنشار اين رام نامه مجددا” تقي رفعت در روزنامه تجدد يك سلسله مقالات تحت عنوان « مسئله تجدد در ادبيات» انشار مي دهد و نظريات بهار را در زمينه نحوه ادراك از مفهوم تجدد مورد انتقاد قرار مي دهد و خطاب به مدير مجله دانشكده مي نويسد: از آن چيزي كه شما «سير تكامل» مي ناميد و ما شنوندگان سير في المنام تصور مي كنيم، بلي از آن نقشه بطالت و جبن دست برداريد تجدد به مثابه انقلاب است و انقلاب را نمي شود با قطره شمار مانند دارو به چشم جماعت ريخت و جوانان دانشكده را تهييج مي كند

كه برخلاف جريان آب شنا كنند و براي فردا بنويسند و خطاب به آنها مي نويسد: امروز، مي بينيد كه شخصا” سعدي مانع از موجوديت شماست، تابوت سعدي گاهواره شما را حفظ مي كند عصر هفتم بر عصر چهاردهم مسلط است ولي همان عصر كهن به شما خواهد گفت هر كه آمد عمارت نو ساخت و شما در خيال حراست كردن عمارت ديگران هستيد، در صورتي كه اگر در واقع هر كه مي آمد عمارت نو مي ساخت، سعدي منزل به ديگري نمي توانست پرداخت در زمان خودتان اقلا” آنقدر استقلال و تجدد به خرج بدهيد كه سعدي ها در زمان خودشان به خرج دادند. در زير قيود يك ماضي هفتصد ساله پخش نشويد، اثبات موجوديت نمائيد.

بدين نحو مجددا” موضوع لزوم تجدد در ادبيات فارسي پيش كشيده مي شود. بهار و همكارانش در مجله دانشكده در مورد شعر و ادبيات و شعر خوب و تاثير محيط در ادبيات و انقلاب ادبي مقالاتي مي نويسد و بحث هاي تازه اي پيش مي كشند و تقي رفعت نيز در روزنامه تجدد و مجله آزاديستان تبريز در مورد ادبيات و تجدد در شعر نظريه هاي خاصي ابراز مي دارد و شعر و ادبيات را از سه نظر اساسي: شكل، زبان و اسلوب، قابل تغيير و دگوگوني مي داند



منبع

دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹

در شب سرد زمستانی - نيما


در شب سرد زمستانی
کوره‌ی خورشيد هم ، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد .
و به مانند چراغ من
نه می‌افروزد چراغی هيچ ؛
نه فرو بسته به يخ ، ماهی که از بالا می‌افروزد .


من چراغم را در آمد رفتن همسايه‌ام افروختم در يک شب تاريک
و شب سرد زمستان بود ،
باد می‌پيچيد با کاج ،
در ميان کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زين جاده‌ی باريک .
و هنوزم قصّه بر يادست
وين سخن آويزه‌ی لب :
که می‌افروزد ؟ که می‌سوزد ؟
چه کسی اين قصّه را در دل می‌اندوزد ؟


در شب سرد زمستانی ،
کوره‌ی خورشيد هم ، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد .


یکشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۹


من یک جاده ام
می آیم بی آن که بیایم
می رسم بی آن که رسیده باشم
به دور دست جاده نگاه می کنی
پیش پای توام


شمس لنگرودی

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

از گروس عبدالملکیان






هوا


که پیرهن پوشیده


هوا


که میز صبحانه را می چیند


هوا


که گوش می دهد به شعرهام



هوا


که لب بر لبم می گذارد


هوا


که داغم می کند


هوا


که هوایی ام کرده


هوا


که حواسش نبود این شعر است


و از پنجره بیرون رفت .


.


.



چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۹


سبک /

سنگین می کنی کلمه را
که ناخواسته
تاریک می شود
اتاق
و درها باور نمی کنند
این هجوم
تصویر عریانی یک درخت بود
که به ریشه اعتقاد نداشت !
سنگین / سبک
می کنی زمان را
که فردا اگر طوفان
به گریه نمی افتاد
جنگل هیچوقت اینهمه
درخت نداشت ...


غزل آزامقدم


یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

ش
سنجاقکیست

بر انگشت ها ی من

که شانه هایت را

تا ابتدای بادها

پرواز

خواهد

کرد


روزبه سوهانی

شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۹

از الیاس علوی


از بهار

تقویم می ماند ...

از من ...

استخوانهایی که تو را

دوست داشتند ...

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

شعری از ...


افسوس هر آنچه بُرده ام باختنی ست

بشناخته ها تمام نشناختنی ست

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی ست ...