پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

دیگر تمام شد

آری
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند و می روند
یکی در باد
یکی در باران
یکی در مه
و بی رحم ترینشان در برف...

اما نه برف بود
نه باران
نه مه
نه باد
تنها ساعت ده و ده دقیقه ی شب بود

و آری گلم ، دلم ، این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است...

۱۱ نظر:

  1. محمد شهسواری"یه دوست"۸ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۲۰:۵۶

    سلام آقا روزبه،تسلیت می گم
    امیدوارم خدا بهتون صبر بده.
    فقط میتونم بگم منو تو غمتون شریک بدونید.

    پاسخ دادنحذف
  2. اینجا را اتفاقی پیدا کردم از آنجا که با تک تکتان خاطرات مشترکی دارم ویرم گرفت بنویسم اینجا را دوست دارم (نسیم شریعت پناهی )

    پاسخ دادنحذف
  3. تسليت مجدد روزبه جان ...

    پاسخ دادنحذف
  4. خانم شریعت پناهی ممنون از اینکه سر زدید ما هم خاطرات بسیار خوبی با شما داریم. امیدواریم از این به بعد همیشه اتفاقی سر به ما بزنید

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام
    اقاي سوهاني تسليت مي گم.نميدونم چه اتفاقي افتاده ولي اميدوارم اخرين غمتون باشه.

    پاسخ دادنحذف
  6. بابت اطلاع دوستان
    متاسفانه چند روز پیش مادر بزرگ روزبه عزیز در گذشتند

    پاسخ دادنحذف
  7. حرمت نگهدار دلم ،گلم..

    پاسخ دادنحذف
  8. خوشحالم كه پيدامون كردي خانم شريعت پناهي .

    پاسخ دادنحذف
  9. احسنت ، زيبا بود
    خوشم امد همه انان كه شاهد رفتن بي رحمانه بوده اند با خواندن اين شعر يخ مي زنند ، حتي اگر ساعت 12 ظهر نيمه مرداد باشد
    برايت شادي مي خواهم از خدا، كه شادي نعمتي است بس گرانبها
    اگر گذرت به كوي ما افتاد از (از خودم ) سراغ بگير.
    بدرود

    پاسخ دادنحذف