شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

بریده شعری از عباس صفاری


...یاد گرفته ام تنهایی ام را
ماهرانه پشت روزنامه ای
پنهان کنم
اما از مهتاب
که بوی شانه های تو را میدهد
چیزی را نمیتوان پنهان کرد...
(از مجموعه ی کبریت خیس)

۸ نظر:

  1. سلام آقای سوهانی
    می خواستم بپرسم چرا نقد شعر ها رو تو وبلاگتون قرار نمی دید؟

    پاسخ دادنحذف
  2. salam khanoome mahoozi
    in modat be shedat dargire emtehanat boodam
    ama be zoodi naghde sheraro ezafe khaham kard.
    mamnoon ke be ma sar zadid.

    پاسخ دادنحذف
  3. کودک....
    به دنبال تیله ای روشن
    تمام جوی های تاریک و دراز شهر را
    دنبال کرد
    تا به شب رسید

    ایستاد و لحظه ای
    به آسمان نگاه کرد

    تیله اش را یافت...

    پاسخ دادنحذف
  4. اینبار در خواب می آیم

    آنقدر راه می روم
    راه می روم
    راه می روم
    تا به آخرین پس کوچه ی دنیا برسم.

    شاید در انتهای جهان
    دری باشد
    که تو
    پشت آن
    در انتظار من
    به خواب رفته ای...

    پاسخ دادنحذف
  5. من " هستم
    و سفالینه ی تاریکی
    و تراویدن راز ازلی.
    سر بر سنگ
    و هوایی که خنک
    و چناری که به فکر
    و روانی که پر از ریزش " دوست "...

    سهراب سپهری

    پاسخ دادنحذف
  6. خاک می ریزم
    همانگونه که ریشه ی گیاهی را
    در زمین می کارند.

    اما من
    تمام تو را دفن می کنم
    نه آب لازم است و
    نه آفتاب

    آخر تو هیچ گاه
    گل نمی دهی!

    پاسخ دادنحذف
  7. فاصله ایست
    شبیه مرز میان ِ هوا و آب
    در لیوان ِ نیمه پُر.



    بیا پشت پنجره بنشینیم
    آفتاب هم که باشد
    اندکی بعد
    در آغوش تو
    ناپدید می شوم

    پاسخ دادنحذف
  8. من اهل شعر نیستم
    اما کبریت خیس واقعا دلم رو برده

    پاسخ دادنحذف