
در چهره ي تو گم ميمانم
به هر شهري كه فكر ميكنم
در خيابانها چرخ ميزنم
و سراغ حرفهاي نگفته ات را
از سيمهايي ميگيرم
كه از تمام پرنده ها پريده ترند
در هر شهري كه گم ميمانم
به چهره ي تو فكر ميكنم
در خيابانها چرخ ميزنم
و سراغ مسيرهاي نرفته ات را
از كوچه هايي ميگيرم
كه از تمام بند كفشها پيچيده ترند
به چهره ي تو كه گم ميمانم
گريه ميكنم
و سراغ خانه را
از خيابانها يي ميگيرم
كه چرخ خورده اند
و من
كفشها
كوچه ها
پرنده ها
سيمها
و تو را
به هم پيچيده اند
روزبه سوهاني
به هر شهري كه فكر ميكنم
در خيابانها چرخ ميزنم
و سراغ حرفهاي نگفته ات را
از سيمهايي ميگيرم
كه از تمام پرنده ها پريده ترند
در هر شهري كه گم ميمانم
به چهره ي تو فكر ميكنم
در خيابانها چرخ ميزنم
و سراغ مسيرهاي نرفته ات را
از كوچه هايي ميگيرم
كه از تمام بند كفشها پيچيده ترند
به چهره ي تو كه گم ميمانم
گريه ميكنم
و سراغ خانه را
از خيابانها يي ميگيرم
كه چرخ خورده اند
و من
كفشها
كوچه ها
پرنده ها
سيمها
و تو را
به هم پيچيده اند
روزبه سوهاني
این شعر حاوی تصاویر زیبا و پیچ در پیچی بود که حداقل من این رو احساس کردم.ارتباط تصاویر پیچ در پیچ با بند کفش قابل تحسینه.یه کاری دارم در باره ی جاده که توش مبهمیه جاده رو به کلاف نخ تشبیه کردم و یکم به شعر شما شباهت داشت ،البته از نظر مضمون.راستی گذاشتن نظر برای شعر شما دلیل خاصی نداره جز اینکه می دونم یه شاعر با دیدن نظر درباره ی شعرش انررژی مثبت می گیره و البته خوشحال هم میشه.کاری که کسی درمورد شعرهای من تا الآن که نکرده و اینو می ذارم به پای خودخواهیه افرادی که فقط احساس شاعر بودن می کنند.من منتقد نیستم و تا الآن هم سعی کردم روی کار کسی نظر ندم چون فکر میکنم اطلاعاتم کمه .
پاسخ دادنحذفاگه پرحرفی کردم ببخشید...(فاطمه)
ممنون از اينكه نظر ميديد
پاسخ دادنحذفو اگه دوست داشتيد شعراتونم بفرستيد
واقعن خوشحال ميشم بخونم.
سلام.یکی از شعرام.خوشحال میشم نظرتونو بدونم.(سر این نخ را که می گیرم
پاسخ دادنحذفو در امتدادش حرکت می کنم، به تو فکر می کنم
هر چند مقصد نا پیداست
و در پیچیدگی این خطوط مبهم،فقط می توان ردپای حضورت را دنبال کرد.
از پشت شیشه به برهوتی خیره میشوم
که تیر های چراغ برق،رفیق دیرینه اش است
و عبور چرخ ماشین ها را به جان می خرد.
این کلاف در هم پیچیده
و این را می شود از درختان خشکیده ای فهمید
که باور کرده اند پرنده رفتنی است و میوه پژمردنی.
این را می شود از پرنده گانی فهمید که کوچ را از یاد برده اند
و دل به ذراتی خوش کرده اند که باد به هر سو هلشان می دهد.
پرواز کلاغی نگاهم رابه آسمان می کشاند،
تو به من لبخند می زنی و از این نزدیکی دستم را دراز می کنم....
فاصله بیشتر از آن است،حتی اگر مسیر تمام جاده های جهان را
برای لمس دو باره ی تو طی کنم.)
سلام
پاسخ دادنحذفممنون كه كار فرستاديد
كار جالبي بود البته يه جاهاييش
يه نكته ي مهمي كه به نظر من وجود داره اينه كه ما وقتي مينويسيم و هدفمون انتقال چيزيه مخاطب رو دست كم نگيريم و بدونيم كه اونم تو كامل كردن يه كار نقش داره.
تو اين كار مشخصه كه مفهوم براتون مهمه و زياد به فرم كاري نداريد.
يه سري از برخوردها تكراريه مثل:پرنده رفتنيست(فروغ:پرنده مردنيست .پرواز را به خاطز بسپار)
ولي در كل كار خوبي بود و انديشه توش بود كه اميدوارم اين انديشه در كاراي ديگتون شخصي تر بشه يعني انديشه اي كه مال خودتون و از دريچه ي ذهن شما باشه.
به اميد خوندن كاراي بعديتون.